قشر مخ، دستگاه لیمبیک و هیپوتالاموس

6 مفهوم در این درس

آزمونک سریع

با چند پرسش تصادفی، آمادگی‌ات را بسنج

در حال آماده‌سازی آزمونک…

فیزیولوژی تکلم و انواع آفازی

قشر مغز دارای نواحی تخصصی برای پردازش زبان و تولید گفتار است. دو ناحیه اصلی در این فرآیند نقش دارند: ناحیه Wernicke و ناحیه Broca. ناحیه Wernicke که مرکز اصلی درک زبان است، وظیفه تفسیر و فهم کلمات شنیده شده و خوانده شده را بر عهده دارد. در مقابل، ناحیه Broca که در قشر prefrontal خلفی-جانبی و بخشی از ناحیه پیش‌حرکتی قرار دارد، الگوهای حرکتی مورد نیاز برای ادای کلمات و بیان گفتار را برنامه‌ریزی می‌کند. اختلال در هر یک از این نواحی منجر به نوع خاصی از آفازی (لکنت یا زوال گفتار) می‌شود. آسیب به ناحیه Wernicke باعث بروز آفازی حسی می‌شود که در آن بیمار در درک کلام (چه به صورت شفاهی و چه کتبی) دچار مشکل جدی می‌شود، اما آسیب به ناحیه Broca منجر به آفازی حرکتی می‌گردد که در آن فهم کلام کاملاً سالم است ولی بیمار قادر به تولید کلام روان و ادای کلمات نیست و فقط اصوات نامفهوم تولید می‌کند.

آسیب به ناحیه Wernicke منجر به آفازی حسی و اختلال در فهم شنیداری و دیداری می‌شود، در حالی که آسیب به ناحیه Broca باعث آفازی حرکتی و ناتوانی در تولید گفتار روان با وجود درک سالم می‌گردد.

علاوه بر این دو مرکز، شکنج زاویه‌ای (angular gyrus) به عنوان یک پل ارتباطی بین قشر بینایی و ناحیه Wernicke عمل می‌کند. آسیب به شکنج زاویه‌ای باعث قطع جریان اطلاعات بینایی به ناحیه Wernicke می‌شود که نتیجه آن بروز اختلالی به نام دیس‌لکسی (dyslexia) یا کوری نسبت به کلمات است. در این حالت، بیمار توانایی خواندن و فهم متون کتبی را از دست می‌دهد، اما از آنجا که ناحیه Wernicke سالم است، درک شنیداری او کاملاً طبیعی و عالی باقی می‌ماند. این تفاوت اساسی نشان می‌دهد که تخریب ناحیه Wernicke هم‌زمان فهم شفاهی و کتبی را مختل می‌کند، در حالی که آسیب شکنج زاویه‌ای فقط فهم کتبی را هدف قرار می‌دهد.

نوع آفازیدرک کلامتولید روانتکرار کلمات
حسی (Wernicke)
حرکتی (Broca)
هدایتی (Conduction)

ارتباط بین نواحی مختلف گفتاری توسط الیاف قوسی (arcuate fasciculus) برقرار می‌شود که ناحیه Broca را به قشر حرکتی و نواحی اطراف قشر شنوایی متصل می‌سازد. ضایعه در این مسیر ارتباطی باعث بروز آفازی هدایتی (conduction aphasia) می‌شود. بیماران مبتلا به آفازی هدایتی درک کاملی از گفتار و نوشتار دارند، اما توانایی تکرار کلمات و نوشتن در آن‌ها مختل می‌شود. همچنین، باید توجه داشت که آسیب به ناحیه Broca علت آپراکسی حرکتی نیست؛ آپراکسی حرکتی ناشی از آسیب به ناحیه حرکات ماهرانه دست است، در حالی که آسیب به Broca به طور اختصاصی باعث آفازی حرکتی می‌شود.

واژگان کلیدی

ناحیه Wernicke
مرکز اصلی درک زبان در قشر مغز که تفسیر و فهم کلمات شنیداری و دیداری را بر عهده دارد.
ناحیه Broca
ناحیه‌ای در قشر prefrontal خلفی-جانبی که مسئول برنامه‌ریزی الگوهای حرکتی برای بیان کلمات است.
آفازی هدایتی
نوعی اختلال گفتاری ناشی از آسیب به الیاف قوسی که در آن درک گفتار سالم است اما تکرار کلمات مختل می‌شود.
دیس‌لکسی
اختلال کوری نسبت به کلمات که به دلیل آسیب به شکنج زاویه‌ای و قطع ارتباط قشر بینایی با ناحیه Wernicke رخ می‌دهد.

اشتباه‌های رایج

  • تصور اشتباه این است که آسیب به ناحیه Wernicke باعث آفازی حرکتی می‌شود؛ در واقع این آسیب باعث آفازی حسی شده و آفازی حرکتی ناشی از ضایعه ناحیه Broca است.
  • برخی فکر می‌کنند آسیب شکنج زاویه‌ای درک شنیداری کلمات را مختل می‌کند؛ اما در صورت سلامت ناحیه Wernicke، درک از طریق شنیدن کاملاً طبیعی بوده و تنها خواندن مختل می‌شود.
  • نباید آفازی حرکتی را با آپراکسی حرکتی یکسان دانست؛ آپراکسی حرکتی ناشی از آسیب به ناحیه حرکات ماهرانه دست است، نه ناحیه Broca.
  • بسیاری گمان می‌کنند در آفازی هدایتی درک بیمار از بین می‌رود؛ در حالی که درک گفتار و نوشتار حفظ شده و فقط قدرت تکرار کلمات و نوشتن آسیب می‌بیند.

جمع‌بندی این مفهوم

  • ناحیه Wernicke مسئول درک شنیداری و دیداری کلمات و ناحیه Broca مسئول برنامه‌ریزی الگوهای حرکتی تکلم است.
  • آسیب به شکنج زاویه‌ای منجر به دیس‌لکسی یا کوری نسبت به کلمات مکتوب می‌شود، در حالی که درک شنیداری همچنان طبیعی باقی می‌ماند.
  • تخریب ناحیه Wernicke برخلاف شکنج زاویه‌ای، به طور هم‌زمان فهم شفاهی و کتبی کلمات را مختل می‌سازد.
  • آفازی هدایتی به دلیل ضایعه در الیاف قوسی رخ می‌دهد و مشخصه آن حفظ درک کلام ولی اختلال در تکرار کلمات است.
  • آپراکسی حرکتی ناشی از ضایعه در ناحیه حرکات ماهرانه دست است و نباید آن را با آفازی حرکتی ناشی از آسیب Broca اشتباه گرفت.

نکتهٔ تکمیلی

جالب است بدانید که در جراحی‌های مغز و اعصاب، برای جلوگیری از آسیب به نواحی حیاتی تکلم مانند Broca و Wernicke، گاهی جراحی به صورت «بیدار» انجام می‌شود. در این حالت، جراح در حین تحریک ملایم بخش‌های مختلف قشر مغز با بیمار گفتگو می‌کند؛ اگر بیمار ناگهان توانایی نامیدن اشیاء یا ادای کلمات را از دست بدهد، جراح متوجه می‌شود که این منطقه مربوط به تکلم است و باید از دستکاری آن خودداری کند. این روش از بروز آفازی‌های دائمی بعد از جراحی پیشگیری می‌کند.

نواحی ارتباطی قشر مخ و ادراک فضایی

قشر مغز علاوه بر نواحی حسی و حرکتی اولیه، دارای نواحی ارتباطی گسترده‌ای است که وظیفه ادغام، پردازش و تفسیر اطلاعات پیچیده را بر عهده دارند. یکی از مهم‌ترین این نواحی، ناحیه ارتباطی پاریتو-اکسی‌پیتو-تمپورال (Parieto-Occipito-Temporal) است که نقش کلیدی در ادراک فضایی، شناسایی اشیاء و تفسیر حسی ایفا می‌کند. تجزیه و تحلیل مختصات فضایی تمام قسمت‌های بدن و محیط اطراف از قشر آهیانه خلفی (posterior parietal) آغاز شده و تا قشر پس‌سری فوقانی ادامه می‌یابد. این فرآیند به مغز اجازه می‌دهد تا موقعیت فیزیکی بدن را در فضا درک کند؛ بنابراین، بر خلاف تصور رایج، این فرآیند در قشر پیش‌پیشانی (prefrontal) آغاز نمی‌شود بلکه ریشه در بخش‌های آهیانه‌ای و پس‌سری دارد.

تحلیل مختصات فضایی بدن در قشر آهیانه خلفی آغاز می‌شود و آسیب به این ناحیه یا لوب پاریتال می‌تواند منجر به اختلال در درک فضایی و پدیده آستروگنوزی (عدم تشخیص شکل سه بعدی اشیاء با لمس) شود.

علاوه بر درک فضایی، فرآیند نامیدن اشیاء و شناخت ماهیت فیزیکی آن‌ها نیز حاصل هماهنگی دقیق ورودی‌های مختلف حسی است. یادگیری نام اشیاء اساساً به ورودی‌های شنوایی (شنیدن نام شیء) وابسته است، در حالی که شناخت ماهیت فیزیکی و ویژگی‌های ظاهری آن‌ها از طریق ورودی‌های بینایی به قشر مغز انجام می‌شود. ناحیه اختصاصی مسئول نامیدن اشیاء در جانبی‌ترین قسمت لوب پس‌سری قدامی و لوب گیجگاهی خلفی قرار دارد و آسیب به آن، فرد را در یافتن نام مناسب برای اشیاء دچار مشکل می‌کند.

برای مثال، فرد مبتلا به آستروگنوزی اگر چشمان خود را ببندد و کلیدی را در دست بگیرد، برجستگی‌ها و شکل ۳ بعدی آن را حس نمی‌کند و نمی‌تواند تشخیص دهد که این جسم یک کلید است، هرچند وزن و جنس فلزی آن را متوجه می‌شود.

اختلالات ادراکی ناشی از آسیب به این نواحی ارتباطی بسیار شگفت‌انگیز و در عین حال ناتوان‌کننده هستند. برای نمونه، آسیب وسیع و دوطرفه به نواحی داخلی قشر پس‌سری و گیجگاهی منجر به بروز اختلال prosopagnosia یا عدم تشخیص چهره‌ها می‌شود. در این حالت، فرد با وجود بینایی سالم، توانایی تشخیص چهره دوستان و حتی اعضای خانواده خود را از دست می‌دهد. اختلال حسی دیگر، آستروگنوزی (astereognosis) است که در اثر ضایعات لوب پاریتال ایجاد می‌شود و به معنای عدم توانایی تشخیص شکل ۳ بعدی اشیاء از طریق حس لامسه است، در حالی که حس تشخیص وزن اشیاء ممکن است سالم باقی بماند.

واژگان کلیدی

قشر آهیانه خلفی
ناحیه‌ای از قشر مغز که نقطه شروع تجزیه و تحلیل مختصات فضایی بدن و محیط اطراف است.
پروزپگنوزیا
اختلال عدم تشخیص چهره‌ها که به دلیل آسیب دوطرفه به نواحی داخلی قشر پس‌سری و گیجگاهی رخ می‌دهد.
آستروگنوزی
ناتوانی در شناسایی شکل ۳ بعدی اشیاء از طریق حس لامسه به دلیل ضایعه در لوب پاریتال مغز.

اشتباه‌های رایج

  • اشتباه شایع این است که آغاز تجزیه و تحلیل مختصات فضایی بدن را در قشر prefrontal بدانیم؛ در حالی که این فرآیند از قشر آهیانه خلفی شروع می‌شود.
  • برخی تصور می‌کنند ناحیه مسئول نامیدن اشیاء در قسمت‌های جلویی لوب پیشانی قرار دارد، اما این ناحیه در جانبی‌ترین بخش لوب پس‌سری قدامی و لوب گیجگاهی خلفی واقع شده است.
  • نباید اختلال آستروگنوزی را به معنای ناتوانی در تشخیص وزن اشیاء دانست؛ این اختلال مربوط به عدم توانایی درک شکل ۳ بعدی اشیاء از طریق لامسه است.
  • گاهی گمان می‌شود عدم تشخیص چهره‌ها یا پروزپگنوزیا به دلیل آسیب به قشر بینایی اولیه رخ می‌دهد، اما این اختلال ناشی از تخریب دوطرفه نواحی داخلی قشر پس‌سری و گیجگاهی است.

جمع‌بندی این مفهوم

  • تجزیه و تحلیل مختصات فضایی بدن و محیط از قشر آهیانه خلفی آغاز شده و تا قشر پس‌سری فوقانی ادامه می‌یابد.
  • یادگیری نام اشیاء به ورودی‌های شنوایی و شناخت ماهیت فیزیکی آن‌ها به ورودی‌های بینایی قشر مغز بستگی دارد.
  • ناحیه نامیدن اشیاء در بخش جانبی لوب پس‌سری قدامی و لوب گیجگاهی خلفی قرار گرفته است.
  • آسیب دوطرفه به نواحی داخلی قشر پس‌سری و گیجگاهی باعث بروز پروزپگنوزیا یا ناتوانی در تشخیص چهره‌ها می‌شود.
  • آستروگنوزی ناشی از ضایعه لوب پاریتال بوده و به معنای ناتوانی در شناسایی شکل ۳ بعدی اشیاء با لمس است.

نکتهٔ تکمیلی

بیماران مبتلا به پروزپگنوزیا یا کوری چهره، برای شناسایی افراد نزدیک خود به راهکارهای جبرانی جالبی متکی می‌شوند. آن‌ها به جای تکیه بر ویژگی‌های صورت، یاد می‌گیرند افراد را از روی طنین صدایشان، طرز راه رفتن، عینک، آرایش مو یا حتی لباس‌های خاصی که می‌پوشند شناسایی کنند. در برخی موارد شدید، این بیماران حتی قادر به تشخیص چهره خود در آینه نیز نیستند، اما سایر جنبه‌های بینایی و هوش آن‌ها کاملاً بدون تغییر باقی می‌ماند.

مکانیسم‌های سلولی و سیناپسی حافظه

حافظه بر اساس مدت زمان ماندگاری و مکانیسم‌های سلولی به انواع مختلفی تقسیم می‌شود که هر کدام تغییرات سیناپسی خاصی را در سیستم عصبی ایجاد می‌کنند. حافظه کاری (working memory) نوعی حافظه کوتاه‌مدت است که در جریان استدلال فکری برای مدیریت موقت اطلاعات فعال شده و پس از حل مسئله خاتمه می‌یابد. این حافظه توسط لوب‌های prefrontal سازمان‌دهی و نگهداری می‌شود و برخلاف حافظه بلندمدت، نیازی به عملکرد طبیعی هیپوکمپ ندارد. از آنجا که حافظه کاری ناشی از تسهیل یا مهار پیش‌سیناپسی است، مهار سنتز پروتئین‌های جدید در مغز، خللی در عملکرد فوری آن ایجاد نمی‌کند.

عادت کردن با بسته شدن کانال‌های کلسیم (Ca۲+) و کاهش آزادسازی واسطه عصبی رخ می‌دهد، اما تسهیل سیناپسی با افزایش cAMP و انسداد کانال‌های پتاسیم (K+) باعث طولانی شدن پتانسیل عمل و افزایش آزادسازی واسطه عصبی می‌شود.

پدیده عادت کردن (habituation) نوعی حافظه منفی است که در آن مغز یاد می‌گیرد اطلاعات بی‌فایده و تکراری را نادیده بگیرد. مکانیسم سلولی عادت کردن ناشی از بسته شدن پیشرونده کانال‌های کلسیم (Ca۲+) در غشای پایانه پیش‌سیناپسی است. این امر ورود کلسیم به پایانه را کاهش داده و در نتیجه ترشح نوروترانسمیتر را مهار می‌کند. در مقابل، تسهیل سیناپسی (sensitization) قرار دارد که نوعی حافظه مثبت و پاسخی تقویت‌شده به محرک‌ها است. در این فرآیند، آزادسازی سروتونین از پایانه تسهیل‌کننده با تحریک آدنیلیل سیکلاز باعث افزایش سطح cAMP در پایانه پیش‌سیناپسی حسی می‌شود. افزایش cAMP پروتئین کیناز را فعال کرده و منجر به مسدود شدن کانال‌های پتاسیم (K+) می‌گردد. با انسداد این کانال‌ها، پتانسیل عمل طولانی‌تر شده و ورود کلسیم و آزادسازی میانجی عصبی به شدت افزایش می‌یابد.

مکانیسم سلولیکانال هدفمدت پتانسیل عملآزاد شدن انتقال‌دهنده
عادت کردنکلسیم (Ca۲+)طبیعیکاهش
تسهیل سیناپسیپتاسیم (K+)طولانیافزایش

تفاوت‌های زمانی حافظه به سطح تغییرات در ساختار سیناپس مربوط می‌شود. حافظه میان‌مدت ناشی از تغییرات شیمیایی یا فیزیکی موقت در پایانه پیش‌سیناپسی یا پس‌سیناپسی است و تغییر ساختاری دائمی ندارد. در حالی که حافظه بلندمدت با تغییرات ساختاری واقعی و فیزیکی در سیناپس‌ها تثبیت می‌شود. این تغییرات شامل افزایش دائم تعداد وزیکول‌های سیناپسی، افزایش تعداد پایانه‌های پیش‌سیناپسی و تغییرات دائم در ساختار دندریت‌ها است تا خاطره برای همیشه ثبت شود.

واژگان کلیدی

حافظه کاری
نوعی حافظه کوتاه‌مدت که برای پردازش اطلاعات حین استدلال فعال شده و توسط لوب prefrontal سازمان‌دهی می‌شود.
عادت کردن
نوعی حافظه منفی و مهار سیناپسی که به دلیل بسته شدن فزاینده کانال‌های Ca۲+ پیش‌سیناپسی رخ می‌دهد.
تسهیل سیناپسی
تقویت پاسخ سیناپسی از طریق فعال‌سازی cAMP، انسداد کانال‌های K+ و افزایش ورود کلسیم.

اشتباه‌های رایج

  • اشتباه شایع این است که گمان شود حافظه کاری برای عملکرد خود به هیپوکمپ نیاز دارد؛ در حالی که این حافظه مستقل از هیپوکمپ بوده و در قشر prefrontal مدیریت می‌شود.
  • برخی تصور می‌کنند مهار سنتز پروتئین جدید بلافاصله حافظه کاری را از بین می‌برد؛ در حالی که حافظه کاری نیازی به ساخت پروتئین ندارد.
  • در تسهیل سیناپسی، آزادسازی سروتونین باعث افزایش تولید cAMP می‌شود، نه کاهش آن.
  • نباید پدیده عادت کردن را با باز شدن کانال‌های کلسیم مرتبط دانست؛ بلکه بسته شدن پیشرونده کانال‌های Ca۲+ علت اصلی عادت کردن است.
  • گاه ادعا می‌شود حافظه میان‌مدت حاصل تغییرات دائم ساختاری دندریت‌ها است؛ در حالی که تغییرات ساختاری دائم مختص حافظه بلندمدت است و حافظه میان‌مدت تغییرات موقت دارد.

جمع‌بندی این مفهوم

  • حافظه کاری نوعی حافظه کوتاه‌مدت برای حل مسئله است که در قشر prefrontal سازمان‌دهی شده و مستقل از هیپوکمپ و پروتئین‌سازی است.
  • عادت کردن به عنوان حافظه منفی، حاصل مهار سیناپسی ناشی از بسته شدن کانال‌های Ca۲+ پیش‌سیناپسی و کاهش نوروترانسمیتر است.
  • تسهیل سیناپسی از طریق افزایش cAMP و انسداد کانال‌های K+، مدت پتانسیل عمل و ورود کلسیم را افزایش می‌دهد.
  • تفاوت حافظه میان‌مدت و بلندمدت در پایداری تغییرات است؛ به طوری که حافظه میان‌مدت تغییرات موقت و حافظه بلندمدت تغییرات ساختاری دائم دارد.

نکتهٔ تکمیلی

مکانیسم‌های سلولی عادت کردن و تسهیل سیناپسی برای نخستین بار توسط اریک کندل (Eric Kandel) روی حلزون دریایی آپلیزیا (Aplysia) کشف شد و جایزه نوبل سال ۲۰۰۰ را برای او به ارمغان آورد. سیستم عصبی این موجود دارای نورون‌های بسیار بزرگی است که بررسی تک‌تک سیناپس‌ها را ممکن می‌سازد. کندل نشان داد که چگونه تحریکات مکرر آب‌شش حلزون باعث بسته شدن کانال‌های کلسیم (عادت کردن) می‌شود و چگونه یک ضربه شوک‌آور به دم حلزون، با ترشح سروتونین مسیر پتاسیم را مسدود کرده و پاسخ دفاعی آب‌شش را به شدت تقویت می‌کند (تسهیل).

نقش هیپوکمپ و تالاموس در تثبیت حافظه

تثبیت حافظه و تبدیل اطلاعات کوتاه‌مدت به بلندمدت فرآیندی پیچیده است که به کارکرد هماهنگ ساختارهای زیرقشری مغز، به ویژه هیپوکمپ و تالاموس نیاز دارد. حافظه بیانی (declarative memory) که شامل یادگیری حقایق علمی، خاطرات جزئیات یک فکر منسجم و قوانین ریاضی است، برای ذخیره‌سازی و تثبیت اولیه خود به طور مستقیم به هیپوکمپ وابسته است. هیپوکمپ به عنوان یک ایستگاه تصمیم‌گیری عمل می‌کند که تعیین می‌نماید کدام اطلاعات از حافظه کوتاه‌مدت به نواحی دیگر قشر مغز فرستاده شده و به حافظه بلندمدت تبدیل شوند. تثبیت حافظه بیانی شامل فرآیندی است که در آن هیپوکمپ اطلاعات جدید را تکرار می‌کند تا سیناپس‌های قشر مخ دچار تغییرات ساختاری دائمی شوند. بدون این فرآیند واسطه‌ای، اطلاعات جدید پس از مدت کوتاهی محو می‌گردند.

آسیب دوطرفه به هیپوکمپ مانع از ثبت خاطرات بیانی جدید می‌شود (فراموشی پیش‌گرا) ولی بر یادگیری حرکتی و خاطرات گذشته تأثیری ندارد؛ در حالی که آسیب به تالاموس عمدتاً بازیابی خاطرات گذشته را مختل می‌کند (فراموشی پس‌گرا).

آسیب دوطرفه به هیپوکمپ پیامدهای بسیار مشخصی دارد. این آسیب منجر به فراموشی پیش‌گرا (anterograde amnesia) می‌شود؛ به این معنی که بیمار توانایی تثبیت اطلاعات جدید کلامی و نمادین را برای مدتی بیش از چند دقیقه از دست می‌دهد. با این حال، خاطرات قدیمی و مربوط به گذشته دور که پیش از آسیب هیپوکمپ ذخیره شده‌اند، کاملاً سالم و دست‌نخورده باقی می‌مانند. در فراموشی پیش‌گرا، بیمار به طور مداوم در زمان حال زندگی می‌کند؛ زیرا مغز او نمی‌تواند پیوندی میان تجربیات جدید و انبارهای حافظه بلندمدت برقرار کند. نکته بسیار مهم دیگر این است که هیپوکمپ نقشی در یادگیری مهارت‌های حرکتی و رفلکسی (مانند یادگیری ورزش‌ها یا نواختن سازها) ندارد؛ بنابراین، بیماران مبتلا به ضایعه هیپوکمپ همچنان می‌توانند مهارت‌های فیزیکی جدید را یاد بگیرند، هرچند که ممکن است به یاد نیاورند قبلاً چنین تمرینی انجام داده‌اند.

ساختار آسیب‌دیدهنوع فراموشیثبت خاطرات جدیدفراخوانی خاطرات قدیمی
هیپوکمپ (دوطرفه)پیش‌گرا
تالاموس (اختصاصی)پس‌گرا

در مقابل، آسیب اختصاصی به برخی نواحی تالاموس منجر به فراموشی پس‌گرا (retrograde amnesia) می‌شود. در فراموشی پس‌گرا، فرد توانایی فراخوانی خاطرات ثبت‌شده گذشته، به ویژه خاطرات مربوط به گذشته نزدیک را از دست می‌دهد، در حالی که ممکن است توانایی او در ثبت اطلاعات جدید کمتر آسیب ببیند. این امر نشان می‌دهد تالاموس نقش مهمی در فرآیند بازیابی و جستجوی اطلاعات ذخیره شده در قشر مغز ایفا می‌کند.

واژگان کلیدی

حافظه بیانی
خاطرات مربوط به جزئیات افکار منسجم، حقایق علمی و قوانین که برای تثبیت نیازمند هیپوکمپ هستند.
فراموشی پیش‌گرا
ناتوانی در ثبت و انتقال اطلاعات جدید به حافظه بلندمدت که ناشی از ضایعه دوطرفه هیپوکمپ است.
فراموشی پس‌گرا
ناتوانی در فراخوانی و بازیابی خاطرات گذشته که در اثر آسیب به نواحی خاصی از تالاموس ایجاد می‌شود.

اشتباه‌های رایج

  • اشتباه رایج این است که گمان شود آسیب دوطرفه به هیپوکمپ باعث از بین رفتن خاطرات گذشته دور می‌شود؛ در واقع خاطرات قدیمی بدون تغییر مانده و فقط ثبت خاطرات جدید مختل می‌شود.
  • برخی تصور می‌کنند هیپوکمپ برای یادگیری مهارت‌های حرکتی و ورزشی ضروری است؛ اما یادگیری این مهارت‌های رفلکسی پس از تخریب هیپوکمپ همچنان سالم باقی می‌ماند.
  • نباید فراموشی پس‌گرا را ناشی از آسیب هیپوکمپ دانست؛ چرا که ضایعات تالاموس علت اصلی بروز فراموشی پس‌گرا هستند.

جمع‌بندی این مفهوم

  • حافظه بیانی شامل حقایق علمی و قوانین است که برای تبدیل از کوتاه‌مدت به بلندمدت به هیپوکمپ وابسته است.
  • آسیب دوطرفه به هیپوکمپ منجر به فراموشی پیش‌گرا و ناتوانی در ثبت اطلاعات جدید فراتر از چند دقیقه می‌شود.
  • در فراموشی پیش‌گرا ناشی از ضایعه هیپوکمپ، خاطرات قدیمی ذخیره‌شده بیمار همچنان دست‌نخورده باقی می‌مانند.
  • یادگیری مهارت‌های حرکتی و رفلکسی مستقل از هیپوکمپ بوده و با آسیب به آن دچار اختلال نمی‌شود.
  • ضایعه در نواحی اختصاصی تالاموس باعث فراموشی پس‌گرا و عدم توانایی در فراخوانی خاطرات گذشته نزدیک می‌گردد.

نکتهٔ تکمیلی

مشهورترین مورد بالینی در تاریخ علوم اعصاب، بیماری به نام هنری مولایسون (H.M.) بود. پزشکان برای کنترل صرع شدید او، اقدام به برداشتن دوطرفه هیپوکمپ وی کردند. پس از جراحی، هنری دچار فراموشی پیش‌گرای کامل شد؛ او پزشک خود را که هر روز می‌دید، نمی‌شناخت. با این حال، محققان دریافتند که او می‌تواند مهارت‌های حرکتی جدید مانند نقاشی کردن با نگاه به آینه را یاد بگیرد و هر روز در آن بهتر شود، هرچند هیچ‌گاه به یاد نمی‌آورد که قبلاً این تمرین را انجام داده است.

تشکیلات مشبک، واسطه‌های عصبی و آمیگدال

فرآیندهای حیاتی بدن، هوشیاری و پاسخ‌های هیجانی توسط شبکه‌ای از هسته‌ها در ساقه مغز و سیستم لیمبیک کنترل می‌شوند. عملکردهای حیاتی پایه مانند تنظیم تنفس در سطح مغز پایین (lower brain) یا همان ساقه مغز پردازش و اداره می‌شوند. کمی بالاتر در پل مغزی، تحریک بخش فوقانی تشکیلات مشبک (reticular formation) نقش بسیار مهمی در فرستادن سیگنال‌های فعال‌کننده به قشر مغز دارد و بدین ترتیب میزان هوشیاری، آگاهی و چرخه خواب و بیداری را کنترل می‌کند. در این ناحیه، سیستم‌های واسطه شیمیایی اختصاصی وجود دارند؛ هسته لوکوس سرولئوس (locus coeruleus) واقع در پل مغزی، محل اصلی استقرار نورون‌های ترشح‌کننده نورآپی‌نفرین است که با توزیع وسیع خود در مغز، اثرات تحریکی عمومی ایجاد می‌کند.

تحریک لوکوس سرولئوس (ترشح نورآپی‌نفرین) باعث تحریک مغز می‌شود، در حالی که فعالیت هسته‌های رافه (ترشح سروتونین) به سرکوب درد و القای خواب کمک کرده و آسیب دوطرفه آمیگدال ترس و تهاجم را سرکوب می‌کند.

در مقابل، هسته‌های رافه (raphe nuclei) در بصل‌النخاع قرار دارند که با ترشح سروتونین به نخاع، پیام‌های درد را سرکوب کرده و به القای خواب طبیعی کمک می‌کنند. تعدیل درد توسط آمیگدال و هسته‌های رافه نمونه‌ای از سیستم‌های درون‌زاد مهار درد هستند. وقتی پیام درد به نخاع می‌رسد، سروتونین آزادشده از فیبرهای پایین‌رونده هسته‌های رافه، انتقال سیناپسی درد را مهار می‌کند. بخش مهم دیگری که پاسخ‌های رفتاری و عاطفی را هماهنگ می‌کند، آمیگدال (amygdala) است. آمیگدال مجموعه‌ای از هسته‌های کوچک است که به عنوان دریچه‌ای به سیستم لیمبیک، دقیقاً در زیر قشر جلویی داخلی لوب گیجگاهی قرار دارد. این ساختار در ایجاد پاسخ‌های انگیزشی-عاطفی به درد و کسب یادگیری‌های هیجانی نقشی کلیدی دارد. همچنین هسته قاعده‌ای-جانبی آمیگدال نقش بارزی در حافظه و یادگیری ایفا می‌کند.

هسته ساقه مغزمحل آناتومیکپیام‌رسان عصبیاثر اصلی
لوکوس سرولئوسپل مغزینورآپی‌نفرینتحریک عمومی مغز
رافهبصل‌النخاعسروتونینسرکوب درد و خواب

تغییر در فعالیت آمیگدال تأثیرات شگرفی بر رفتار حیوان و انسان دارد. بر خلاف تصور رایج، غیرفعال کردن یا آسیب دوطرفه به آمیگدال منجر به تشدید رفتارهای وحشیانه نمی‌شود؛ بلکه باعث کاهش ترس و هیجان و مهار رفتارهای تهاجمی می‌گردد که این تغییرات رفتاری تحت عنوان سندرم Klüver-Bucy شناخته می‌شوند؛ در این حالت موجود زنده حالت اهلی به خود می‌گیرد و دیگر نسبت به محرک‌های ترساننده پاسخی نشان نمی‌دهد. سندرم کلور-بوسی علاوه بر اهلی شدن، شامل رفتارهای کاوشگرانه بیش از حد و عدم هراس از خطرات طبیعی است.

واژگان کلیدی

لوکوس سرولئوس
هسته‌ای واقع در پل مغزی و منبع اصلی نورون‌های نورآپی‌نفرژیک که مسئول تحریک عمومی قشر مغز است.
هسته‌های رافه
گروهی از هسته‌ها در بصل‌النخاع که با ترشح سروتونین به نخاع، درد را مهار کرده و به خواب کمک می‌کنند.
سندرم Klüver-Bucy
سندرم ناشی از آسیب دوطرفه آمیگدال که ویژگی بارز آن کاهش ترس، هیجان و مهار رفتارهای تهاجمی است.

اشتباه‌های رایج

  • اشتباه شایع این است که تصور شود هسته‌های رافه با ترشح استیل‌کولین درد را سرکوب می‌کنند؛ در حالی که میانجی عصبی آن‌ها سروتونین است.
  • برخی گمان می‌کنند آسیب دوطرفه به آمیگدال یا غیرفعال کردن آن باعث وحشی شدن و افزایش ترس می‌شود، در حالی که این وضعیت منجر به اهلی شدن و کاهش شدید ترس می‌گردد.
  • نباید فرض کرد کنترل عملکردهای حیاتی مانند تنفس بر عهده قشر مغز است؛ این اعمال در سطح مغز پایین (ساقه مغز) پردازش می‌شوند.

جمع‌بندی این مفهوم

  • عملکردهای حیاتی مانند کنترل تنفس در سطح مغز پایین یا ساقه مغز پردازش و هماهنگ می‌شوند.
  • تحریک بخش فوقانی تشکیلات مشبک در پل مغزی نقش اساسی در فعال‌سازی قشر مغز و کنترل هوشیاری دارد.
  • هسته لوکوس سرولئوس با ترشح نورآپی‌نفرین باعث تحریک عمومی و هسته‌های رافه با ترشح سروتونین باعث سرکوب درد می‌شوند.
  • آمیگدال در زیر لوب گیجگاهی واقع شده و در پاسخ‌های عاطفی به درد، یادگیری هیجانی و حافظه نقش دارد.
  • آسیب دوطرفه به آمیگدال منجر به سندرم کلور-بوسی شده که مشخصه آن کاهش ترس و مهار رفتارهای تهاجمی است.

نکتهٔ تکمیلی

سندرم کلور-بوسی برای اولین بار در دهه ۱۹۳۰ میلادی طی آزمایش‌هایی روی میمون‌های رزوس مشاهده شد که آمیگدال آن‌ها به طور دوطرفه برداشته شده بود. این میمون‌ها که قبلاً بسیار تهاجمی و از انسان گریزان بودند، پس از جراحی کاملاً اهلی و مطیع شدند. آن‌ها ترس شدید و طبیعی خود را از مارهای سمی از دست دادند و حتی تلاش می‌کردند مارها را با دست لمس کنند یا در دهان خود قرار دهند. این آزمایش اهمیت حیاتی آمیگدال را در ارزیابی خطرات محیطی اثبات کرد.

هیپوتالاموس: هموستاز، تنظیم دما و رفتارهای غریزی

هیپوتالاموس با وجود وسعت بسیار کوچک خود، مرکز فرماندهی اصلی بقا، هموستاز، تنظیم غدد درون‌ریز و رفتارهای انگیزشی در مغز است. این ساختار از هسته‌های متعددی تشکیل شده است که هر کدام وظایف حیاتی خاصی دارند. برای تنظیم ریتم‌های شبانه‌روزی (مانند چرخه خواب، ترشح ملاتونین و نوسانات دما)، دو هسته کوچک سوپراکیاسماتیک (SCN) در بالای کیاسمای بینایی قرار دارند که به عنوان ساعت زیستی بدن عمل می‌کنند. همچنین کنترل رفلکس‌های تغذیه‌ای پایه مانند لیسیدن لب‌ها و بلع بر عهده اجسام پستانی (mammillary bodies) در هیپوتالاموس است.

هیپوتالاموس با استفاده از هسته سوپراکیاسماتیک ریتم‌های شبانه‌روزی، با هسته شکمی میانی سیری، با هسته جانبی گرسنگی و تشنگی، و با هسته‌های سوپرااپتیک و پاراونتریکولار به ترتیب هورمون‌های ADH و اکسی‌توسین را کنترل می‌کند.

یکی از حیاتی‌ترین وظایف هیپوتالاموس، تنظیم دقیق رفتار تغذیه و مایعات بدن است. هسته شکمی میانی (VMH) مرکز سیری است؛ تحریک این هسته مصرف غذا را کاهش می‌دهد، در حالی که تخریب آن منجر به اشتهای سیری‌ناپذیر، پرخوری شدید و چاقی مفرط می‌شود. در مقابل، هیپوتالاموس جانبی (LH) مرکز گرسنگی و تشنگی است؛ تخریب دوطرفه آن باعث بی‌اشتهایی مفرط و امتناع از غذا و آب می‌گردد. مرکز تشنگی در LH با افزایش اسمولاریته پلاسما، کاهش حجم یا فشار خون و خشکی دهان تحریک می‌شود. در این میان، اتساع معده به عنوان یک فیدبک منفی، مانع از تشنگی بیشتر می‌شود و محرک تشنگی نیست. تحریک هیپوتالاموس جانبی علاوه بر ایجاد گرسنگی، با فعال‌سازی سیستم سمپاتیک باعث افزایش فشار شریانی و ضربان قلب می‌گردد و از مراکز پاداش قوی مغز است؛ در حالی که تحریک هسته‌های دور بطنی (periventricular) مجاور بطن سوم، رفتارهای مربوط به خشم, ترس و تنبیه را القا می‌کند.

هسته هیپوتالاموسنقش تغذیه‌ای/رفتاریاثر تحریکاثر تخریب
شکمی میانی (VMH)مرکز سیریکاهش اشتهاپرخوری و چاقی مفرط
جانبی (LH)مرکز گرسنگی/تشنگیافزایش اشتها و فشار خونبی‌اشتهایی و لاغری مفرط
دور بطنیمرکز تنبیه و ترسبروز خشم و ترسکاهش پاسخ تنبیهی

هیپوتالاموس در تنظیم دما و غدد درون‌ریز نیز نقش محوری دارد. ناحیه قدامی-پره‌اپتیک مرکز اصلی تشخیص نوسانات دمای بدن است و اطلاعات دریافتی را به هیپوتالاموس خلفی می‌فرستد؛ هیپوتالاموس خلفی نیز پیام‌های دمایی را ادغام کرده و واکنش‌های حفظ یا تولید گرما را هماهنگ می‌کند. در بخش غددی، هسته سوپرااپتیک هورمون آنتی‌دیورتیک (ADH) را برای کنترل دفع کلیوی آب ترشح می‌کند، در حالی که تحریک هسته پاراونتریکولار منجر به ترشح اکسی‌توسین می‌شود.

برای مثال، پس از دویدن در یک روز گرم و از دست رفتن آب بدن از طریق تعریق، افزایش اسمولاریته خون توسط مرکز تشنگی در هیپوتالاموس جانبی حس شده و فرد احساس تشنگی شدید می‌کند؛ پس از نوشیدن آب و اتساع معده، سیگنالی به هیپوتالاموس فرستاده می‌شود تا حس تشنگی را متوقف کند.

واژگان کلیدی

هسته سوپراکیاسماتیک
مرکز اصلی تنظیم ریتم‌های شبانه‌روزی (ساعت زیستی) در بدن که در بالای کیاسمای بینایی قرار دارد.
هیپوتالاموس جانبی
مرکز گرسنگی و تشنگی که تحریک آن اشتها و فشار خون را افزایش داده و تخریب آن منجر به امتناع از غذا می‌شود.
هسته شکمی میانی
مرکز سیری هیپوتالاموس که تحریک آن خوردن را مهار کرده و تخریب آن باعث چاقی مفرط و پرخوری شدید می‌گردد.
هسته سوپرااپتیک
هسته‌ای در هیپوتالاموس که وظیفه اصلی آن ترشح هورمون آنتی‌دیورتیک (ADH) برای تنظیم دفع آب کلیوی است.

اشتباه‌های رایج

  • اشتباه شایع این است که هسته سوپرااپتیک را مسئول ترشح اکسی‌توسین بدانیم؛ این هسته عمدتاً ADH ترشح می‌کند و اکسی‌توسین از هسته پاراونتریکولار ترشح می‌شود.
  • برخی گمان می‌کنند تخریب هسته شکمی میانی (VMH) باعث بی‌اشتهایی و لاغری می‌شود؛ در حالی که این هسته مرکز سیری است و آسیب آن به چاقی مفرط می‌انجامد.
  • نباید اتساع معده را محرکی برای تشنگی دانست؛ اتساع معده برعکس عمل کرده و مانعی در برابر حس تشنگی بیشتر است.
  • گاهی تصور می‌شود هسته‌های دور بطنی جزء مراکز پاداش مغز هستند؛ اما تحریک آن‌ها باعث بروز خشم، ترس و تنبیه می‌شود و هیپوتالاموس جانبی مرکز پاداش است.
  • اشتباه است اگر بگوییم تحریک هیپوتالاموس جانبی فشار خون را کاهش می‌دهد؛ تحریک این ناحیه با افزایش فعالیت سمپاتیک باعث بالا رفتن فشار خون می‌شود.

جمع‌بندی این مفهوم

  • هسته سوپراکیاسماتیک ساعت زیستی ریتم‌های شبانه‌روزی را کنترل کرده و اجسام پستانی رفلکس‌های تغذیه‌ای را سازمان‌دهی می‌کنند.
  • هسته شکمی میانی مرکز سیری و هیپوتالاموس جانبی مرکز گرسنگی و تشنگی است که به ترتیب وزن و رفتار تغذیه‌ای را مهار و تحریک می‌کنند.
  • مرکز تشنگی در هیپوتالاموس جانبی با افزایش اسمولاریته پلاسما تحریک شده و توسط اتساع معده مهار می‌گردد.
  • هسته سوپرااپتیک هورمون ADH را جهت حفظ آب کلیوی و هسته پاراونتریکولار هورمون اکسی‌توسین را ترشح می‌کند.
  • ناحیه قدامی-پره‌اپتیک تغییرات دمای بدن را حس کرده و هیپوتالاموس خلفی پاسخ‌های حفظ یا تولید گرما را هماهنگ می‌سازد.

نکتهٔ تکمیلی

ساعت زیستی بدن ما در هسته سوپراکیاسماتیک (SCN) به طور مستقیم توسط نور دریافتی از شبکیه چشم تنظیم می‌شود. هنگامی که در معرض نور طبیعی صبح قرار می‌گیریم، سیگنال‌هایی از طریق مسیر رتینوهیپوتالامیک به SCN فرستاده می‌شود تا ترشح هورمون ملاتونین (هورمون خواب) از غده پینه‌آل متوقف شود. به همین دلیل است که نگاه کردن به صفحه تلفن همراه با نور آبی در تاریکی شب، باعث گمراه شدن هسته SCN شده، ترشح ملاتونین را مهار می‌کند و خواب ما را به تأخیر می‌اندازد.

خلاصهٔ درس

مغز چطور می‌آموزد و سخن می‌گوید؟

Physiology · Brain and Limbic System

فیزیولوژی تکلم و آفازی

  • ناحیه Wernicke مرکز درک کلمات شنیداری و دیداری است.
  • ناحیه Broca الگوهای حرکتی تکلم را برنامه‌ریزی می‌کند.
  • آسیب Wernicke باعث آفازی حسی و Broca باعث آفازی حرکتی است.
  • آسیب شکنج زاویه‌ای بدون اختلال شنیداری، دیس‌لکسی می‌دهد.
  • آسیب الیاف قوسی با حفظ درک کلام، تکرار را مختل می‌کند.
دیس‌لکسی (Dyslexia)
کوری نسبت به کلمات به علت آسیب شکنج زاویه‌ای

نکته: در جراحی مغز، برای حفظ تکلم، جراح حین گفتگو با بیمار قشر را تحریک می‌کند.

نواحی ارتباطی و ادراک فضایی

  • تحلیل فضایی بدن و محیط در قشر آهیانه خلفی آغاز می‌شود.
  • نامیدن اشیاء وابسته به شنوایی و شناخت فیزیکی به بینایی است.
  • ناحیه نامیدن اشیاء در بخش جانبی لوب پس‌سری و گیجگاهی است.
  • آسیب لوب پاریتال منجر به آستروگنوزی (عدم لمس ۳ بعدی) می‌شود.
  • آسیب دوطرفه پس‌سری-گیجگاهی باعث پروزپگنوزیا (کوری چهره) می‌شود.
پروزپگنوزیا (Prosopagnosia)
عدم توانایی تشخیص چهره افراد

نکته: بیماران مبتلا به پروزپگنوزیا افراد را از روی طنین صدا، عینک یا طرز راه رفتن شناسایی می‌کنند.

مکانیسم‌های سلولی حافظه

  • حافظه کاری در قشر پیش‌پیشانی بوده و مستقل از هیپوکمپ است.
  • عادت کردن حاصل بسته شدن کانال‌های کلسیم پیش‌سیناپسی است.
  • تسهیل سیناپسی با افزایش cAMP و انسداد کانال پتاسیم رخ می‌دهد.
  • حافظه کاری نیازی به سنتز پروتئین جدید در مغز ندارد.
  • حافظه بلندمدت برخلاف میان‌مدت تغییرات ساختاری دائم دارد.
عادت کردن (Habituation)
مهار سیناپسی ناشی از انسداد کانال کلسیم

نکته: مکانیسم عادت کردن و تسهیل سیناپسی نخستین بار روی حلزون دریایی آپلیزیا کشف شد.

نقش هیپوکمپ و تالاموس در حافظه

  • حافظه بیانی برای ذخیره و تثبیت اولیه به هیپوکمپ وابسته است.
  • آسیب دوطرفه هیپوکمپ مانع ثبت خاطرات جدید (فراموشی پیش‌گرا) است.
  • در فراموشی پیش‌گرا، خاطرات قدیمی بیمار سالم باقی می‌مانند.
  • آسیب تالاموس عمدتاً باعث فراموشی پس‌گرا (گذشته نزدیک) می‌شود.
  • هیپوکمپ نقشی در یادگیری مهارت‌های حرکتی و رفلکسی ندارد.
فراموشی پیش‌گرا (Anterograde amnesia)
ناتوانی در ثبت خاطرات جدید

نکته: بیمار معروف H.M با وجود حذف هیپوکمپ، می‌توانست مهارت‌های حرکتی جدید مانند نقاشی در آینه را یاد بگیرد.

هیپوتالاموس، آمیگدال و ساقه مغز

  • هسته سوپراکیاسماتیک هیپوتالاموس ساعت زیستی بدن است.
  • هسته شکمی میانی مرکز سیری و هیپوتالاموس جانبی مرکز گرسنگی است.
  • آسیب دوطرفه آمیگدال باعث سندرم کلور-بوسی (اهلی شدن) می‌شود.
  • لوکوس سرولئوس با ترشح نورآپی‌نفرین مغز را تحریک می‌کند.
  • هسته‌های رافه با ترشح سروتونین پیام درد را مهار می‌کنند.
سندرم کلور-بوسی (Kluver-Bucy)
اهلی شدن و مهار ترس با آسیب آمیگدال

نکته: نور گوشی در شب با فریب هسته سوپراکیاسماتیک، ترشح ملاتونین را مهار کرده و خواب را به تأخیر می‌اندازد.

نکات کلیدی آزمون

  • آسیب Wernicke باعث آفازی حسی می‌شود نه آفازی حرکتی (Broca).
  • تحلیل مختصات فضایی بدن از آهیانۀ خلفی آغاز می‌شود، نه پیش‌پیشانی.
  • حافظه کاری مستقل از عملکرد هیپوکمپ و سنتز پروتئین جدید است.
  • آسیب هیپوکمپ خاطرات گذشته را حفظ کرده و مانع ثبت خاطرات جدید است.
  • تخریب دوطرفه آمیگدال ترس را سرکوب و فرد را اهلی می‌کند، نه وحشی.
  • تخریب هسته شکمی میانی باعث پرخوری و چاقی مفرط می‌شود، نه لاغری.

یک تست از این درس

خودت را بسنج

در مقایسه نواحی عملکردی مختلف قشر مغز، کدام عبارت صحیح است؟

  1. تخریب ناحیه ورنیکه بر خلاف آسیب به شکنج زاویه‌ای، به اختلال هم‌زمان درک شفاهی و کتبی کلمات منجر می‌شود، در حالی که آسیب به ناحیه حرکات ماهرانه دست بر خلاف ناحیه بروکا باعث آپراکسی حرکتی می‌گردد.
  2. تخریب ناحیه ورنیکه همانند آسیب به شکنج زاویه‌ای، فقط فهم کلام کتبی را مختل می‌کند، در حالی که آسیب به ناحیه بروکا باعث آپراکسی حرکتی دست می‌شود.
  3. آسیب به شکنج زاویه‌ای بر خلاف ناحیه ورنیکه، درک کلامی از طریق شنیدن را به طور کامل از بین می‌برد، در حالی که آسیب به ناحیه بروکا تاثیری بر روانی گفتار بیمار ندارد.
  4. تخریب ناحیه ورنیکه منجر به بروز آفازی حرکتی و از دست رفتن کامل درک گفتار می‌شود، در حالی که آسیب به ناحیه حرکات ماهرانه دست علت اصلی بروز آفازی بروکا است.
دیدن پاسخ و توضیح

پاسخ درست: گزینه ۱

تخریب ناحیه ورنیکه درک کلامی شنیداری و دیداری (فهم شفاهی و کتبی کلمات) را با هم مختل می‌سازد، در حالی که آسیب شکنج زاویه‌ای فقط فهم کتبی (خواندن/دیس‌لکسی) را مختل می‌کند و فهم شنیداری سالم می‌ماند. همچنین آسیب به ناحیه حرکات ماهرانه دست منجر به آپراکسی حرکتی می‌گردد، در حالی که آسیب ناحیه بروکا باعث آفازی حرکتی می‌شود. بنابراین گزینه اول درست است. بررسی سایر گزینه‌ها: گزینه دوم: تخریب ناحیه ورنیکه فهم شفاهی و کتبی را هم‌زمان مختل می‌کند، نه فقط فهم کتبی. آسیب ناحیه بروکا باعث آفازی حرکتی می‌شود، نه آپراکسی حرکتی دست. گزینه سوم: آسیب شکنج زاویه‌ای درک کلامی شنیداری را کاملاً سالم و طبیعی نگه می‌دارد، نه اینکه آن را از بین ببرد. آسیب ناحیه بروکا به توانایی تولید کلام روان ضربه می‌زند. گزینه چهارم: تخریب ناحیه ورنیکه باعث آفازی حسی (نه حرکتی) می‌شود. آسیب به ناحیه حرکات ماهرانه دست باعث آپراکسی حرکتی می‌شود، نه آفازی بروکا.

درس‌های دیگر این بخش · فیزیولوژی