رویکرد انسانگرایی و مبانی نظریه مازلو
رویکرد انسانگرایی (Humanistic Approach) در روانشناسی به عنوان «نیروی سوم» در واکنش به محدودیتهای روانکاوی و رفتارگرایی شکل گرفت. انسانگرایان رفتارگرایی را به دلیل انکار نیروهای هشیار و ناهشیار، تمرکز صرف بر مشاهده عینی رفتار و تشبیه انسان به ماشین مورد انتقاد قرار دادند. در مقابل، آنها بر مطالعه فضایل، نقاط قوت، اراده آزاد، انتخاب شخصی و تلاش انسان برای رسیدن به کمال و شکوفایی بالقوهها تمرکز کردند. آبراهام مازلو (Abraham Maslow) از پیشگامان این رویکرد، نظریه شخصیت خود را بر پایه مطالعه انسانهای سالم، موفق و رشدیافته بنا نهاد. او معتقد بود مطالعه افراد ناسالم و دارای اختلالات شدید روانشناختی، تنها یک «روانشناسی چلاقی» تولید میکند و تصویری مخدوش از طبیعت انسان ارائه میدهد.
مبانی انگیزش و اراده آزاد در نظریه مازلو
مازلو معتقد بود که انسانها با تعدادی نیاز غریزی یا شبهغریزی به دنیا میآیند. اگرچه خود نیازها ذاتی و همگانی هستند، اما رفتارهایی که فرد برای ارضا و پاسخ به این نیازها به کار میگیرد، کاملاً اکتسابی و آموختنی است. این تفاوت در روشهای ارضا، موجب بروز تفاوتهای فردی عمیق میان انسانها میشود. همچنین، مازلو با وجود تأکید بر اهمیت غیرقابلانکار تجارب دوران کودکی در شکلگیری شخصیت، برخلاف روانکاوی سنتی، اعتقاد نداشت که انسانها همواره قربانی و اسیر گذشته خویش باقی میمانند؛ بلکه انسان را دارای اراده آزاد و قدرت تصمیمگیری برای تغییر مسیر زندگی خود میدانست.
شباهتها و تفاوتها با سایر نظریهها
نظریه شخصیت مازلو شباهتها و تفاوتهای آشکاری با سایر نظریهپردازان دارد. برای مثال، مفهوم علاقه اجتماعی (social interest) در نظریه آلفرد آدلر که به معنای احساس وحدت با بشریت و تلاش برای کمال کل جامعه است، بیشترین شباهت اساسی و تأثیر را بر اندیشههای انسانگرایانه مازلو داشته است. علاوه بر این، وجه اشتراک بارز میان نظریه مازلو و گوردون آلپورت (Gordon Allport)، تأکید ویژه هر دوی آنها بر مفهوم انگیزش انسان در جهت رسیدن به هدف و موفقیت است. این در حالی است که در نظریه سازههای شخصی جورج کلی (George Kelly)، مفهوم شناخت به عنوان محور اصلی شخصیت مطرح میشود و انگیزش در مرتبه بعدی قرار میگیرد.
مازلو نظریه خود را بر اساس مطالعه انسانهای سالم و رشدیافته بنا کرد و معتقد بود بررسی افراد بیمار صرفاً به یک روانشناسی چلاقی و ناقص منجر میشود.
به عنوان مثال، در حالی که روانکاوی کلاسیک شخصیت انسان را تحت کنترل نیروهای ناهشیارِ آسیبزا میداند، انسانگرایی بر توانایی فرد در انتخاب مسیر رشد و شکوفایی پتانسیلهای فردی تأکید میکند.
واژگان کلیدی
- رویکرد انسانگرایی (Humanistic Approach)
- مکتبی در روانشناسی که بر مطالعه فضایل، اراده آزاد، کمال و شکوفایی توانمندیهای بالقوه انسان تمرکز دارد.
- روانشناسی چلاقی (Crippled Psychology)
- اصطلاح مازلو برای روانشناسی مبتنی بر مطالعه انحصاری افراد بیمار و ناسالم که تصویری ناقص از انسان ارائه میدهد.
- علاقه اجتماعی (Social Interest)
- مفهوم آلفرد آدلر به معنای احساس همبستگی با کل بشریت و تلاش برای پیشرفت جامعه که بر مازلو تأثیرگذار بوده است.
اشتباههای رایج
- اشتباه است که فکر کنیم رفتارگرایی بر نیروهای ناهشیار تمرکز داشته است؛ در واقع، رفتارگرایی هم ذهن هشیار و هم ناهشیار را کاملاً انکار میکرد.
- نباید تصور کرد که نظریه شخصیت مازلو بر اساس دادههای بالینی حاصل از بیماران روانی شکل گرفته است؛ مبنای این نظریه مطالعه افراد سالم و برجسته بوده است.
- اشتباه رایج این است که تصور شود رفتارهای انسان برای ارضای نیازها غریزی و یکسان هستند؛ خود نیازها ذاتی هستند اما شیوههای ارضای آنها کاملاً اکتسابی و منحصربهفرد میباشند.
جمعبندی این مفهوم
- رویکرد انسانگرایی با تمرکز بر اراده آزاد و فضایل انسانی در تضاد با نگاه ماشینگونه رفتارگرایی و آسیبشناختی روانکاوی شکل گرفت.
- نظریه مازلو به جای مطالعه افراد ناسالم، بر پایه بررسی شخصیت انسانهای بهنجار، سالم و خودشکوفا تدوین شده است.
- نیازها در انسان جنبه ذاتی و همگانی دارند، اما رفتارهایی که برای ارضای آنها یاد گرفته میشوند، باعث ایجاد تفاوتهای فردی میشوند.
- مازلو انسان را اسیر گذشته و تجارب کودکی نمیدانست و به اراده آزاد او برای رشد اهمیت فراوانی میداد.
- نظریه مازلو در تأکید بر انگیزش و تلاش برای هدف با آلپورت مشترک است و مفهوم علاقه اجتماعی آدلر بیشترین تأثیر را بر آن داشته است.
نکتهٔ تکمیلی
جالب است بدانید که مازلو ایده خود درباره انسانهای خودشکوفا را با مطالعه عمیق دو تن از استادان محبوبش، یعنی روت بندیکتِ انسانشناس و ماکس ورتایمرِ روانشناس گشتالت آغاز کرد. او چنان شیفته شخصیت، رفتار و کارآمدی علمی این دو نفر شده بود که به این فکر افتاد که چرا بقیه انسانها شبیه آنها نیستند و چگونه میتوان ویژگیهای چنین افراد رشدیافتهای را فرمولبندی کرد. این کنجکاوی در نهایت به شکلگیری نظریه انقلابی خودشکوفایی منجر شد.