نظریه‌های شناختی هیجان

7 مفهوم در این درس

آزمونک سریع

با چند پرسش تصادفی، آمادگی‌ات را بسنج

در حال آماده‌سازی آزمونک…

ارزیابی شناختی و الگوهای چندبعدی هیجان

ارزیابی شناختی آرنولد و ارزیابی لیمبیک

نظریه‌های مدرن شناختی-فیزیولوژیکی و تحولی هیجان، سازوکارهای ارزیابی موقعیت و روابط ساختاری میان هیجان‌ها را تبیین می‌کنند. طبق نظریه شناختی - فیزیولوژیکی آرنولد، ارزیابی کامل موقعیت‌ها هم به ارزیابی‌های قشری مخ و هم به تعبیرها و ارزیابی‌های زیرقشری (سیستم لیمبیک) بستگی دارد. آرنولد معتقد است ساختارهای سیستم لیمبیک نظیر بادامه (آمیگدال)، بدون نیاز به پردازش‌های عالی قشری، ارزیابی خودکار و اولیه‌ای از حالت لذتی اطلاعات حسی ارائه می‌دهند. این ارزیابی‌های سریع و خودکار به بقای ارگانیسم در رویارویی با تهدیدهای فوری محیطی کمک می‌کنند تا جاندار بتواند پیش از تصمیم‌گیری عقلانی، واکنش دفاعی نشان دهد.

آرنولد ارزیابی را محصول مشترک قشر مخ و سیستم لیمبیک می‌داند؛ بادامه ارزیابی لذتی اولیه و قشر ارزیابی ثانویه و کامل را انجام می‌دهد.

الگوی مخروطی پلاچیک و نظریه تامکینز

رابرت پلاچیک روابط پیونددهنده میان هیجان‌های مختلف را بر اساس سه بعدِ شدت، همانندی و دوقطبی بودن بررسی می‌کند و آن‌ها را در یک الگوی مخروطی (فضایی) نشان می‌دهد. در این الگو، قوی‌ترین نوع هیجان در بالای بخش مخروط و ضعیف‌ترین نوع آن در پایین قرار می‌گیرد. هیجان‌های مجاور مکمل یکدیگر هستند، در حالی که هیجان‌های متضاد روبه‌روی هم قرار گرفته و حالت دوقطبی دارند. پلاچیک معتقد است هیجان‌های نخستین برای سازش‌یافتگی، حیات و بقای ارگانیسم در همه سطوح تحول جانداران ضروری هستند و هشت هیجان نخستین شامل اندوه، ترس، خشم، شادی، اعتماد، انزجار، انتظار و شگفتی است؛ بنابراین اضطراب جزء هیجان‌های نخستین او نیست. هیجان‌های مرکب از ترکیب هیجان‌های نخستین شکل می‌گیرند؛ برای مثال، از ترکیب غم و تعجب هیجان مرکب «یأس» و از ترکیب انتظار و توجه (شادی)، هیجان مرکب «خوش‌بینی» ایجاد می‌شود. تامکینز نیز پایه‌ای ژنتیکی برای هیجان‌ها قائل است. او معتقد است پاسخ‌های هیجانی به صورت ژنتیکی برنامه‌ریزی شده‌اند و شش حالت مجرای شلیک عصبی (تغییر در سرعت شلیک نورون‌ها) آن‌ها را متمایز می‌کند. تامکینز برخلاف نظریه‌های نیازمحور، هیجان (و نه نیازهای زیستی) را منبع اصلی و تامین‌کننده انرژی برای رفتارهای ارگانیسم می‌داند و به این ترتیب، اهمیت انگیزشی سیستم هیجانی را برجسته می‌سازد.

نظریه‌پردازابعاد/هیجان‌های اصلیروابط یا ترکیب‌ها
آرنولدارزیابی قشری و زیرقشریارزیابی بادامه خودکار و اولیه است
پلاچیک۸ هیجان نخستین (بدون اضطراب)ترکیب غم و تعجب = هیجان مرکب یأس
تامکینز۶ حالت شلیک عصبی ژنتیکیهیجان منبع اصلی انرژی رفتار است

برای مثال، طبق نظریه پلاچیک، وقتی ما همزمان منتظر نتایج یک آزمون هستیم (انتظار) و به آن توجه و شادی داریم، هیجان مرکب خوش‌بینی را تجربه می‌کنیم.

واژگان کلیدی

هشت هیجان نخستین (پلاچیک)
هیجان‌های پایه‌ای شامل اندوه، ترس، خشم، شادی، اعتماد، انزجار، انتظار و شگفتی که بقای جاندار را تضمین می‌کنند.
هیجان مرکب یأس
هیجانی ثانویه در نظریه پلاچیک که حاصل ترکیب دو هیجان نخستین اندوه (غم) و تعجب است.
شلیک عصبی (تامکینز)
تغییر در سرعت شلیک جریان‌های عصبی مغز که به عنوان متمایزساز ژنتیکی هیجان‌های پایه عمل می‌کند.

اشتباه‌های رایج

  • اشتباه است اگر تصور شود طبق نظریه آرنولد ارزیابی کامل موقعیت‌ها تنها به قشر مخ بستگی دارد؛ ساختارهای زیرقشری (لیمبیک) نیز در آن نقش دارند.
  • در مخروط پلاچیک، ضعیف‌ترین نوع هیجان در بالای مخروط قرار ندارد، بلکه قوی‌ترین هیجان‌ها در بالا و ضعیف‌ترین‌ها در پایین قرار می‌گیرند.
  • اضطراب جزء هشت هیجان نخستین رابرت پلاچیک نیست، و هیجان خشم از ترکیب غم و تعجب حاصل نمی‌شود (حاصل آن یأس است).

جمع‌بندی این مفهوم

  • آرنولد ارزیابی موقعیت‌ها را وابسته به فعالیت توأم قشر مخ و ساختارهای زیرقشری لیمبیک می‌داند.
  • بادامه به صورت خودکار و بدون نیاز به پردازش عالی، حالت لذتی اولیه اطلاعات حسی را ارزیابی می‌کند.
  • پلاچیک روابط هیجان‌ها را در سه بعد شدت، همانندی و دوقطبی بودن در یک الگوی مخروطی بررسی می‌کند.
  • هیجان‌های نخستین پلاچیک ۸ مورد است که ترکیب آن‌ها هیجان‌های مرکب (مثل یأس و خوش‌بینی) را می‌سازد.
  • تامکینز هیجان را برنامه‌ریزی ژنتیکی ناشی از شلیک عصبی و انرژی‌دهنده اصلی رفتار می‌داند.

نکتهٔ تکمیلی

مدل مخروطی پلاچیک (Plutchik's Wheel of Emotions) اغلب به صورت یک گل هشت‌پر دو بعدی ترسیم می‌شود. در این گل، پرهای متضاد روبه‌روی هم قرار دارند (خشم در برابر ترس، شادی در برابر اندوه). رنگ‌های تیره در مرکز نشان‌دهنده شدت بالا (مانند غضب یا وحشت) هستند که با حرکت به سمت بیرون کم‌رنگ‌تر و ضعیف‌تر می‌شوند (مانند عصبانیت یا بیم). این چرخ ابزار بسیار مفیدی در هنردرمانی و هوش هیجانی برای کمک به افراد در شناسایی دقیق و ظریف احساساتشان است.

نظریه دوعاملی و تعامل شناخت و فیزیولوژی

پدیدآیی هیجان و ارتباط آن با شناخت و فیزیولوژی بدن، همواره یکی از چالش‌برانگیزترین مباحث در روانشناسی بوده است. در این میان، نظریه دوعاملی شاختر و زینگر (Schachter & Singer) جایگاه ویژه‌ای دارد. بر اساس این نظریه، عوامل شناختی و تحریکی رابطه مضربی با یکدیگر دارند؛ یعنی تجربه هیجانی زمانی شکل می‌گیرد که برانگیختگی دستگاه عصبی سمپاتیک با ارزیابی و برچسب‌زدن شناختی درباره موقعیت ترکیب شود. در شرایط شناخت یکسان، میزان بروز رفتار هیجانی با شدت برپایی جسمانی فرد ارتباط مستقیم دارد. فرضیه کلیدی شاختر نشان می‌دهد که اگر فرد تبیین روشنی برای برانگیختگی فیزیولوژیک خود داشته باشد، آن برپایی را بر اساس اولین شناخت دمِ‌دست و پیش‌پاافتاده برچسب می‌زند؛ در حالی که وجود یک دلیل واضح مانع از به کار بردن برچسب‌های جایگزین می‌شود. این نظریه تلاش می‌کند توضیح دهد که برچسب زدن به برانگیختگی و خلق هیجان پدیده‌هایی آموختنی هستند، هرچند چگونگی بروز هیجان در نوزادان این فرض را به چالش می‌کشد.

بر اساس نظریه دوعاملی شاختر و زینگر، هیجان حاصل تعامل مضربی برانگیختگی فیزیولوژیک و شناخت است؛ یعنی وجود هر دو عامل برای شکل‌گیری هیجان الزامی است و شدت برپایی جسمانی، میزان رفتار هیجانی را تعیین می‌کند.

منابع اطلاعات شناختی و دیدگاه والینز

در مقابل، والینز (Valins) با پذیرش کلی تئوری دوعاملی، تفاوت ظریفی را مطرح می‌کند. او بر این باور است که رویدادهای درونی بدن (مانند تغییر ضربان قلب یا رنگ‌پریدگی) مستقیماً تحریک بدنی به شمار نمی‌روند. او معتقد است این رویدادها ابتدا به عنوان منابع اطلاعات شناختی عمل کرده و از طریق شناخت‌ها بر محرک و رفتارهای هیجانی اثر می‌گذارند. والینز تئوری دوعاملی شاختر و زینگر را به طور کامل رد نمی‌کند، بلکه تعبیر اطلاعاتی جدیدی از آن ارائه می‌دهد که در آن شناخت‌ها نقش میانجی اصلی را ایفا می‌کنند.

مناظره استقلال یا وابستگی هیجان و شناخت

یکی از مباحثات داغ علمی، مناظره بین زایونک (Zajonc) و لازاروس (Lazarus) است. زایونک معتقد بود هیجان‌ها کاملاً مستقل از شناخت هستند و پیش‌بینی‌کننده یکدیگر نیستند. لازاروس با انتقاد از نگاه رایانه‌گونه زایونک به انسان، استدلال می‌کند که فعالیت شناختی و فرآیند ارزیابی (appraisal) پیش‌شرط و پیش‌زمینه اساسی برای پدیدآیی هرگونه حالت هیجانی است، حتی اگر این ارزیابی گاهی در سطح ناهشیار رخ دهد. لازاروس هیجان را یک نشانگان پاسخ می‌داند، چرا که جزء یا واکنش ثابت و آشکاری در تمامی هیجان‌ها وجود ندارد. او همچنین تبیین زیستی خود را بر دستگاه عصبی مرکزی، به‌ویژه قشر مخ متمرکز ساخت و معتقد بود فرهنگ به ۴ روش (ادراک محرک‌ها، تغییر مستقیم ابراز هیجانی، تعیین‌کننده‌های ارتباطات اجتماعی و قضاوت‌ها، و آیین‌ها و تشریفات رفتارها) بر هیجان اثر می‌گذارد. فرآیندهای کنار آمدن با محرک‌ها نیز شامل روش‌های مستقیم و غیرمستقیم است.

مؤلفه مقایسهدیدگاه زایونکدیدگاه لازاروس
استقلال هیجان از شناخت✓✗
ضرورت ارزیابی شناختی✗✓
مبنای پردازش اطلاعاترایانه‌گونهسازش‌یافته

در این میان، کیسلر (Kissler) راه میانه‌ای را مطرح می‌کند. او معتقد است برای تجربه واکنش‌های هیجانی ساده، وجود محتوای شناخت و پردازش شناختی الزامی نیست و این واکنش‌ها بدون آن رخ می‌دهند؛ در حالی که انواع پیچیده‌تر هیجان‌ها به طور کامل وابسته به محتوای شناختی هستند.

واژگان کلیدی

ارزیابی شناختی (Cognitive Appraisal)
فرآیند تعبیر و تفسیر موقعیت‌ها که مشخص می‌کند یک محرک برای فرد خوب، بد، باارزش یا بی‌ارزش است و پیش‌زمینه بروز هیجان تلقی می‌شود.
رابطه مضربی (Multiplicative Relationship)
فرض شاختر و زینگر مبنی بر اینکه هیجان حاصل ضرب برانگیختگی فیزیولوژیک در شناخت است و بدون یکی از این دو، هیجان پدید نمی‌آید.
نشانگان پاسخ (Response Syndrome)
اصطلاحی که لازاروس برای هیجان به کار برد تا نشان دهد هیجان‌ها فاقد یک جزء یا واکنش ثابت و منفرد در تمامی شرایط هستند.

اشتباه‌های رایج

  • اشتباه است که فکر کنیم عوامل شناختی و تحریکی در نظریه شاختر رابطه جمعی دارند؛ آن‌ها رابطه مضربی داشته و به طور متقابل بر هم اثر می‌گذارند.
  • اشتباه است که تصور کنیم والینز تغییرات بدنی را تحریک مستقیم می‌داند؛ او آن‌ها را صرفاً منابع اطلاعات شناختی به شمار می‌آورد.
  • نباید فرض کرد ارزیابی شناختی در نظریه لازاروس همیشه به صورت هشیارانه رخ می‌دهد؛ این ارزیابی می‌تواند در سطح ناهشیار نیز صورت گیرد.

جمع‌بندی این مفهوم

  • هیجان از دیدگاه شناختی حاصل تعامل برانگیختگی فیزیولوژیک و تفسیر شناختی است.
  • شاختر و زینگر بر این باورند که در صورت نبود دلیل واضح برای برانگیختگی، فرد از اولین شناخت دم‌دست برای برچسب‌زدن استفاده می‌کند.
  • والینز رویدادهای درونی را منابع اطلاعات شناختی می‌داند که شناخت‌ها را تحت تأثیر قرار می‌دهند.
  • لازاروس ارزیابی شناختی را پیش‌شرط هیجان دانسته و بر نقش قشر مخ و تأثیرات چهارگانه فرهنگ تأکید می‌کند.
  • کیسلر معتقد است واکنش‌های هیجانی ساده برخلاف هیجان‌های پیچیده، نیازی به پردازش شناختی دارند.

نکتهٔ تکمیلی

یک مثال جالب از نظریه والینز در زندگی روزمره، گوش دادن به صدای شبیه‌سازی‌شده ضربان قلب خود است. در یک آزمایش معروف، زمانی که به شرکت‌کنندگان بازخورد صوتیِ دروغین از افزایش ضربان قلبشان هنگام تماشای تصاویر خاصی داده شد، آن‌ها آن تصاویر را جذاب‌تر ارزیابی کردند. این پدیده نشان می‌دهد که حتی اطلاعات فیزیولوژیکی دروغین نیز می‌توانند به عنوان یک منبع اطلاعات شناختی عمل کنند و بر قضاوت‌ها و احساسات ما درباره محیط اطراف تأثیر بگذارند.

نظریه‌های ارزیابی و الگوهای ساختاری هیجان

نظریه‌های ارزیابی شناختی تلاش می‌کنند تبیین کنند چگونه ذهن ما به محرک‌های محیطی معنا می‌دهد و این معنادهی چگونه به پاسخ‌های بدنی و هیجانی تبدیل می‌شود. آرنولد (Arnold) یکی از پیشگامانی است که پیوندی منطقی میان رویکردهای شناختی و فیزیولوژیکی برقرار ساخت. هرچند نظریه او بیشتر ماهیتی فیزیولوژیکی دارد، اما او ارزیابی شناختی را به عنوان عامل راه‌انداز تغییرات بدنی معرفی می‌کند. در این الگو، پس از ارزیابیِ خوب یا بد بودن محرک، زنجیره‌ای از دگرگونی‌های فیزیولوژیکی فعال می‌شود که ساختارهایی نظیر دستگاه کناری، تالاموس، هیپوتالاموس، مخچه، لوب پیشانی و غدد درون‌ریز در آن نقش دارند و ارگانیسم را در جهت گرایش یا اجتناب هدایت می‌کنند.

در نظریه توازی‌نگری پیاژه (Piaget)، تحول شناخت و هیجان مکمل یکدیگرند و رابطه‌ای غیر علی دارند؛ به این صورت که شناخت ساختار رفتار را می‌سازد و هیجان انرژی لازم برای حرکت آن ساختار را تأمین می‌کند.

ابعاد ارزیابی السورت و سلسله‌مراتب پردازش

در ادامه‌ی این دیدگاه، السورت (Ellsworth) مطرح می‌کند که هیجان‌ها پدیده‌های مجزایی نیستند که مستقل از ارزیابی رخ دهند، بلکه ترکیب ابعاد مختلف ارزیابی شناختی است که آن‌ها را می‌سازد. او ۶ بعد متمایزکننده برای هیجان‌ها معرفی می‌کند: توجه، دلپذیری، اطمینان، پیش‌بینی تلاش، عمل انسانی، و مهار موقعیتی. السورت دو توالی پردازش را برمی‌شمارد: روی‌آورد تقدم عاطفی که در آن ابتدا هیجان و سپس تعبیر و تفسیر ذهنی آن شکل می‌گیرد؛ و روی‌آورد بازخورد حرکتی که در آن هیجان پس از واکنش رفتاری ظاهر می‌شود.

روی‌آوردتوالی پردازش هیجانیویژگی کلیدی
تقدم عاطفیمحرک ← هیجان ← تعبیر ← رفتارشکل‌گیری هیجان پیش از تفسیر ذهنی
بازخورد حرکتیمحرک ← رفتار ← هیجان ← تعبیربروز هیجان پس از واکنش رفتاری

الگوی فیزیولوژیکی لدر و نظریه شناختی بک

طبق الگوی فیزیولوژیکی لدر (Leder)، تجربه‌های قبلی و عوامل ژنتیکی به عنوان عوامل درونی با محرک‌های بیرونی تعامل کرده و ارزیابی‌های شناختی یا ناهشیار را فعال می‌سازند. لدر معتقد است احساس هیجان با برانگیختگی دستگاه عصبی مرکزی و تغییرات فیزیولوژیکی پیرامونی رابطه متقابل دوطرفه دارد، هرچند آگاهی از تغییرات پیرامونی از یک نظام بدنی به نظام بدنی دیگر متفاوت است و بازخوردهای گوناگونی ایجاد می‌کند. در زمینه بالینی نیز، آرون بک (Beck) در نظریه شناختی خود نشان می‌دهد که واکنش‌های هیجانی ناسازگار مانند افسردگی، از تعابیر و تفسیرهای غیرواقع‌بینانه فرد از خود و جهان اطراف ناشی می‌شوند و با واقعیت انطباق ندارند.

به عنوان مثال، در نظریه بک، اگر فردی یک ناکامی کوچک شغلی را به عنوان بی‌کفایتی مطلق خود تفسیر کند (تعبیر غیرواقع‌بینانه)، این ارزیابی شناختی مستقیماً منجر به تجربه هیجانی غم و افسردگی شدید می‌شود.

واژگان کلیدی

توازی‌نگری (Parallelism)
دیدگاه پیاژه مبنی بر اینکه تحول شناخت و هیجان مکمل و همگام با یکدیگر پیش می‌روند، اما رابطه علت و معلولی بین آن‌ها برقرار نیست.
ابعاد شش‌گانه السورت (Ellsworth's Six Dimensions)
شش مؤلفه شامل توجه، دلپذیری، اطمینان، پیش‌بینی تلاش، عمل انسانی و مهار موقعیتی که ترکیب آن‌ها نوع هیجان را تعیین می‌کند.
تقدم عاطفی (Emotional Primacy)
روی‌آوردی در نظریه السورت که در آن بلافاصله پس از دریافت محرک، هیجان شکل گرفته و سپس تعبیر و تفسیر ذهنی آن آغاز می‌شود.

اشتباه‌های رایج

  • اشتباه است اگر فکر کنیم پیاژه هیجان را علت زیربنایی تغییرات شناختی می‌داند؛ رابطه این دو در نظریه او کاملاً غیر علی است.
  • نباید تصور کرد در روی‌آورد بازخورد حرکتی السورت، هیجان پیش از رفتار رخ می‌دهد؛ در این روی‌آورد هیجان پس از رفتار پدیدار می‌شود.
  • اشتباه است اگر بپنداریم آگاهی از تغییرات فیزیولوژیکی پیرامونی در مدل لدر در تمام نظام‌های بدنی به طور یکسان رخ می‌دهد.

جمع‌بندی این مفهوم

  • آرنولد با معرفی سازه ارزیابی، تغییرات فیزیولوژیکی دستگاه کناری و تالاموس را به ارزیابی شناختی پیوند می‌زند.
  • پیاژه معتقد است شناخت سازنده ساختار و هیجان تأمین‌کننده انرژی رفتار است و رابطه‌ای غیر علی با هم دارند.
  • السورت ۶ بعد ارزیابی را برای تمایز هیجان‌ها معرفی کرده و دو الگوی تقدم عاطفی و بازخورد حرکتی را مطرح می‌سازد.
  • لدر بر تعامل عوامل درونی (ژنتیک و تجربه) با محرک‌های بیرونی و رابطه دوطرفه احساس با برانگیختگی مرکزی تأکید دارد.
  • بک واکنش‌های هیجانی افسردگی را ناشی از تعابیر شناختی غیرواقع‌بینانه فرد از رویدادها می‌داند.

نکتهٔ تکمیلی

جالب است بدانید که تفاوت در آگاهی از سیستم‌های بدنی (که لدر به آن اشاره کرد) امروزه تحت عنوان «حس احشایی» (Interoception) شناخته می‌شود. برخی افراد تغییرات ضربان قلب خود را به سرعت متوجه می‌شوند، در حالی که برخی دیگر نسبت به آن نابینا هستند. این تفاوت در ردیابی سیگنال‌های بدنی، به طور مستقیم بر میزان و شدت هیجانی که فرد در موقعیت‌های استرس‌زا تجربه می‌کند تأثیرگذار است.

الگوی پردازش موازی و سطوح پردازش لوانتال

نظریه‌های شناختی نوین هیجان را به عنوان یک سیستم پردازش اطلاعات بررسی می‌کنند که در تعامل نزدیک با حافظه و یادگیری قرار دارد. در این میان، هاوارد لوانتال (Howard Leventhal) در الگوی فرآیند موازی (parallel processing model) خود معتقد است دو دستگاه هیجان و شناخت به طور همزمان و هم‌راستا فعال بوده و دارای سه مرحله مشترک ادراکی، تصمیم‌گیری و حافظه هیجانی هستند. لوانتال به همراه شرر (Scherrer) بحث درباره تقدم یا تأخر شناخت نسبت به هیجان را فاقد اهمیت عملی دانسته و هیجان را مکانیسمی چندمؤلفه‌ای تعریف می‌کنند. همچنین لوانتال و تومارکن تأکید دارند که مطالعه علمی هیجان باید با گزارش کلامی فرد از تجربه فاعلی و ذهنی‌اش آغاز گردد. طبق فرضیه انتظارات لوانتال، هر چقدر انتظارات فرد دقیق‌تر و شفاف‌تر باشند، احتمال برانگیختگی و هیجانی شدن او در مواجهه با رویدادها افزایش می‌یابد. او پردازش هیجان را در سه سطح حسی-حرکتی، طرحی یا ادراکی، و مفهومی یا انتزاعی تقسیم‌بندی می‌کند.

سطح پردازشکارکرد اصلیمکانیسم
حسی - حرکتیواکنش به محرک‌های چهرهمکانیسم‌های ادراکی مادرزادی
طرحی یا ادراکیثبت حالات و تجربیات هیجانیحافظه طرحی اولیه
مفهومیفرآیندهای انتزاعیکنترل رفتارهای ارادی

نظریه شبکه تداعی باور و همخوانی با خلق

رابطه متقابل خلق و حافظه در نظریه شبکه تداعی باور (Bower) و گیلیگان (Gilligan) تشریح شده است. این نظریه که برای تبیین خلقیات مثبت شاد غنی‌تر است، بیان می‌کند که شدت خلق با کارایی یادگیری همبستگی مثبت دارد. بر اساس اصل یادگیری همخوان با خلق، افراد محرک‌ها و تجاربی را که با خلق‌ وخوی فعلی آن‌ها همخوان باشد، راحت‌تر و با فراوانی بیشتری بازیابی و یادآوری می‌کنند. افزایش شدت خلق منفی توجه را به سمت مسائل رنج‌آور و محرک‌های بیرونی سوق می‌دهد.

طبق اصل یادگیری همخوان با خلق باور، یادگیری و بازیابی اطلاعات زمانی تسهیل می‌شود که لحن عاطفی موضوع مورد یادگیری با حالت خلقی فعلی فرد منطبق و همسو باشد.

حافظه هیجانی از دیدگاه پونسر و اسنایدر

از سوی دیگر، پونسر و اسنایدر (Ponser & Snyder) دو ساخت حافظه مستقل را معرفی کردند و معتقدند حافظه هیجانی (Emotion memory) نسبت به حافظه مواد عینی (Item memory) ماهیتی انتزاعی‌تر دارد. آن‌ها معتقدند هیجان‌ها سطح آگاهی فرد را ارتقا می‌دهند و محرک‌های محیطی معنای عاطفی خود را کسب می‌کنند. جفت شدن محرک‌های خنثی با رویدادهای عاطفی طی شرطی‌سازی کلاسیک، به آن‌ها معنای عاطفی می‌بخشد.

به عنوان مثال، طبق نظر پونسر، یک محرک خنثی مانند صدای زنگ، از طریق جفت شدن با یک رویداد عاطفی دردناک طی فرآیند شرطی‌سازی کلاسیک، معنای عاطفی ترس را کسب کرده و بلاواسطه آگاهی فرد را فعال می‌سازد.

واژگان کلیدی

حافظه طرحی (Schematic Memory)
سطحی از پردازش در الگوی لوانتال که وظیفه ثبت اولیه حالات هیجانی، تجربیات ادراکی و اعمال بدنی مرتبط با آن‌ها را بر عهده دارد.
یادگیری همخوان با خلق (Mood-Congruent Learning)
پدیده‌ای در نظریه باور که نشان می‌دهد اطلاعاتی که با خلق فعلی فرد همخوانی دارند، سریع‌تر رمزگردانی و یادآوری می‌شوند.
حافظه هیجانی (Emotion Memory)
بخش انتزاعی‌تر حافظه در الگوی پونسر و اسنایدر که برعکس حافظه مواد عینی، تجارب عاطفی را ثبت می‌کند.

اشتباه‌های رایج

  • اشتباه است اگر تصور کنیم طبق نظریه لوانتال، انتظارات مبهم‌تر احتمال هیجانی شدن فرد را افزایش می‌دهند؛ برعکس، هرچه انتظارات دقیق‌تر باشند، این احتمال بیشتر است.
  • نباید گمان کرد در سلسله‌مراتب لوانتال، حافظه مفهومی وظیفه ثبت اولیه تجربیات هیجانی را دارد؛ این وظیفه بر عهده حافظه طرحی یا ادراکی است.
  • این تصور غلط است که بگوییم افراد مطالب ناهمسو با خلق فعلی خود را راحت‌تر به یاد می‌آورند؛ طبق نظریه باور، همخوانی خلق و مطلب باعث یادآوری بهتر می‌شود.

جمع‌بندی این مفهوم

  • در الگوی موازی لوانتال، هیجان و شناخت همزمان فعال بوده و مراحل ادراکی، تصمیم‌گیری و حافظه هیجانی مشترکی دارند.
  • لوانتال پردازش هیجان را در سه سطح حسی-حرکتی، طرحی (ادراکی) و مفهومی (انتزاعی) تقسیم‌بندی می‌کند.
  • باور و گیلیگان معتقدند شدت خلق با کارایی یادگیری همبستگی مستقیم داشته و خلق منفی توجه را به مسائل رنج‌آور سوق می‌دهد.
  • پونسر و اسنایدر حافظه هیجانی را انتزاعی‌تر از حافظه مواد عینی دانسته و نقش شرطی‌سازی کلاسیک را در کسب معنای عاطفی تبیین می‌کنند.
  • لوانتال و تومارکن شروع بهینه مطالعه علمی هیجان را تکیه بر گزارش کلامی فرد از تجربه ذهنی‌اش می‌دانند.

نکتهٔ تکمیلی

نظریه شبکه تداعی باور به خوبی پدیده «سوگیری حافظه در افسردگی» را توضیح می‌دهد. افراد افسرده به دلیل غلبه خلق منفی، خاطرات شکست و ناکامی خود را بسیار راحت‌تر از خاطرات موفقیت‌آمیز بازیابی می‌کنند. این امر یک چرخه معیوب ایجاد می‌کند: خلق منفی باعث یادآوری خاطرات منفی می‌شود، و یادآوری این خاطرات به نوبه خود خلق منفی را تشدید و تداوم می‌بخشد.

تحول هیجان در نوزاد و کودک

تحول هیجان در نوزادان فرآیندی پیچیده است که ریشه‌های عمیق زیست‌شناختی و تکاملی دارد. بر اساس پژوهش‌های تحولی بریج (Bridge)، نوزادان در بدو تولد ظرفیت تجربه هیجان را به ارث می‌برند، اما این ظرفیت در ابتدا به صورت کلی و تمایزنایافته است و به تدریج به سمت جلوه‌های اختصاصی حرکت می‌کند. رفتارهایی مانند گریه کردن و بازتاب چاپلنگ زدن (Cling) در نوزاد انسان و رفتارهای نمایشی اندام‌ها در جانوران رده پایین، نمونه‌هایی از الگوهای رفتاریِ ژنتیکی و بدون نیاز به یادگیری قبلی هستند. طبق نظر اندرو (Andrew)، پاسخ حفاظتی نوزاد در برابر محرک‌های آزاردهنده شامل رفتارهایی مثل بیرون آوردن زبان و لرزش سر و بدن است.

در تبیین کنش‌های اساسی نوزاد، واتسون (Watson) و ایزارد (Izard) الگوهای متمایزی را معرفی کرده‌اند که در جدول زیر مقایسه شده‌اند:

نظریه‌پردازمحرک ورودیپاسخ هیجانی نوزادسن بروز / سطح پردازش
واتسونممانعت از حرکات بدنخشمبدو تولد
واتسوننوازش و لمس ملایمعشقبدو تولد
ایزاردصدای تیز انسانلبخند (برون‌زاد)۲۰ روزگی
ایزارداحساس درد شدیدخشم۲ ماهگی (سطح ارگانیسمی)

نظام‌های چندگانه ایزارد و تقدم تحولی هیجان

ایزارد معتقد است نظام‌های هیجانی از لحاظ تحولی بر نظام‌های شناختی مقدم هستند. او پردازش‌های هیجانی را عمدتاً غیرشناختی، خودکار و وابسته به ساختارهای زیرقشری مغز می‌داند. در الگوی او، پیوند ترس با پاسخ جنگ و گریز در سطح زیستی-روانی رخ می‌دهد، در حالی که پردازش اطلاعات ناهشیار طبق یافته‌های لویسکی برای ارگانیسم دشوارتر است. با این حال، ارزیابی‌های شناختی بعدی می‌توانند تجربه هیجانی را بازسازی کنند.

به عنوان مثال، بر اساس نظر ایزارد، اگر خشم ناشی از یک ضربه ناگهانی با ارزیابی مجدد مبنی بر تصادفی بودن آن همراه شود، ابراز خشم در کودک فوراً متوقف می‌گردد تا رفتار سازش‌یافته جدید شکل بگیرد.

کارکرد انگیزشی هیجان و نظریه لیپر

در رابطه متقابل هیجان و شناخت، هیجان‌ها به عنوان عوامل برانگیزنده و پاداش‌دهنده رفتار عمل می‌کنند و شناخت‌ها برنامه‌ریزی اجرای این انگیزه‌ها را بر عهده دارند. لیپر (Leeper) در نظریه سازمانی-انگیزشی-ادراکی خود معتقد است هیجان‌ها کارکردی کاملاً مشابه با انگیزه‌ها دارند.

به عقیده لیپر، ترس صرفاً یک واکنش منفعل نیست، بلکه یک انگیزه فعال است که ارگانیسم را برای رسیدن به رفتار هدف‌دار تحریک، هدایت و تداوم می‌بخشد.

در نهایت، تودا (Toda) مطرح می‌کند که هیجان‌هایی مانند ترس و خشم با افزایش برپایی فیزیولوژیک، بقای ارگانیسم را تضمین می‌کنند و مؤلفه‌های شناختی به کودک اجازه می‌دهند تا با ترسیم تصویری از جهان، رفتارهای خودتنظیمی را در بازی و زندگی تسهیل کند؛ چرا که تعامل شناخت و هیجان بازی را شاداب می‌سازد در حالی که دخالت کشاننده‌های زیستی مانع آن می‌شود.

واژگان کلیدی

سطح ارگانیسمی (Organismic Level)
سطحی از پردازش در نظریه ایزارد که واکنش‌های هیجانی ناشی از تغییرات زیستی مانند بروز خشم در پاسخ به درد را تبیین می‌کند.
بازتاب چاپلنگ زدن (Cling Reflex)
رفتار بازتابی نوزاد با منشأ تکاملی و ژنتیکی که بدون یادگیری قبلی برای حفظ مجاورت و بقا ظاهر می‌شود.
نظریه سازمانی - انگیزشی لیپر (Leeper's Motivational Theory)
نظریه‌ای که هیجان‌ها را معادل انگیزه‌ها دانسته و بر نقش هماهنگ کورتکس و بخش‌های زیرقشری در هدایت رفتار هدف‌دار تأکید می‌کند.

اشتباه‌های رایج

  • اشتباه است اگر بگوییم بر اساس نظریه واتسون، نوازش کردن نوزاد پاسخ خشم را در او ایجاد می‌کند؛ نوازش برانگیزاننده پاسخ عشق است.
  • نباید تصور کرد پیوند ترس با پاسخ جنگ و گریز در مدل ایزارد مربوط به سطح ارگانیسمی است؛ این پیوند مربوط به سطح زیستی-روانی است.
  • این باور غلط است که نوزادان در بدو تولد حالات هیجانی کاملاً متمایز و اختصاصی نشان می‌دهند؛ طبق نظر بریج، این حالات در ابتدا کلی و تمایزنایافته هستند.

جمع‌بندی این مفهوم

  • ظرفیت تجربه هیجانی در بدو تولد کلی و تمایزنایافته است و به مرور زمان و بر اساس کدهای ژنتیکی اختصاصی می‌شود.
  • واتسون پاسخ خشم را ناشی از ممانعت حرکتی و پاسخ عشق را ناشی از نوازش نوزاد می‌داند.
  • ایزارد معتقد است نظام هیجانی بر شناخت مقدم است و واکنش نوزاد به درد (خشم در ۲ ماهگی) در سطح ارگانیسمی رخ می‌دهد.
  • لیپر هیجان‌هایی مانند ترس را به عنوان انگیزه‌های فعال هدایت‌کننده رفتار هدف‌دار تعریف می‌کند.
  • تودا و ایزارد بر این باورند که پردازش‌های هیجانی خودکار و زیرقشری بوده اما ارزیابی مجدد شناختی می‌تواند ابراز هیجان را تغییر دهد.

نکتهٔ تکمیلی

جالب است بدانید که بازتاب «چاپلنگ زدن» یا آویزان شدن نوزاد (که با چنگ زدن قوی انگشتان نوزاد همراه است)، بقایایی از دوران تکاملی بشر است. در پستانداران نخستین، نوزادان باید با قدرت به موهای بدن مادر می‌چسبیدند تا هنگام حرکت یا فرار مادر از خطرات، سقوط نکنند. این بازتاب زیستی نشان می‌دهد که چگونه هیجان‌ها و بازتاب‌های اولیه نوزاد، مستقیماً برای هماهنگی با رفتارهای بقامحور والدین طراحی شده‌اند.

جلوه‌های چهره‌ای و ادراک هیجان

جلوه‌های چهره‌ای و ماهیچه‌های صورت، ابزارهای اصلی ابراز عواطف هستند که از بدو تولد به صورت زیستی برنامه‌ریزی شده‌اند. پژوهش‌های استر (Oster) و اکمن (Ekman) تأیید کرد که نوزادان زودرس علیرغم تولد پیش از موعد، تمام حالات چهره‌ای نوزادان کامل را بروز می‌دهند. همچنین نوزادان در هفته دوم و سوم زندگی می‌توانند حرکات ساده چهره مراقبین مانند گشودن دهان یا بیرون آوردن زبان را تقلید کنند. در این میان، ماهیچه‌های صورت نقش تعیین‌کننده‌ای دارند؛ برای مثال، انقباض عضلات چین‌دهنده مسئول ایجاد اخم در ابروها است، در حالی که انقباض عضلات حلقوی چشم سبب ایجاد چین در گوشه چشم و شکل‌گیری لبخند می‌شود.

هنگامی که حالت خلقی فرد از منفی به مثبت تغییر می‌کند، فعالیت عضلات جمع‌کننده صورت کاهش یافته و در مقابل، فعالیت عضلات گونه‌ای و حلقوی دهان به سرعت افزایش می‌یابد تا لبخند و شادی ابراز شود.

تحول انواع لبخند در نوزادی

سیر تحولی لبخند نوزاد دارای سه مرحله اساسی است: لبخند درون‌زاد، لبخند برون‌زاد و لبخند اجتماعی. لبخند درون‌زاد بازتابی است و عمدتاً در خواب متناقض رخ می‌دهد؛ این لبخند پس از تولد کاهش یافته و بعد از ۶ ماهگی به ندرت دیده می‌شود. لبخند بیرونی (برون‌زاد) به دلیل کدهای ژنتیکی حتی در نوزادان نابینا نیز ظاهر می‌شود. لبخند اجتماعی از ۳ تا ۴ ماهگی به شدت تحت تأثیر شرطی‌سازی کنشی و پاداش والدین رشد می‌کند. نخستین لبخندها ناشی از کنش ۱ عضله تک هستند، اما به مرور زمان و در تعاملات اجتماعی، سایر ماهیچه‌ها فعال می‌شوند.

پس از ۴ ماهگی، لبخند درون‌زاد به شدت کاهش یافته و چهره مادر به عنوان قوی‌ترین و اصلی‌ترین محرک برای فعال‌سازی لبخند بیرونی (برون‌زاد) نوزاد عمل می‌کند.

جدول زمانی ادراک و بازشناسی هیجان در کودکان

کودکان به مرور زمان توانایی تشخیص حالات عاطفی دیگران را کسب می‌کنند که این تحول شناختی بر اساس سن در جدول زیر خلاصه شده است:

سن کودکتوانایی ادراک و بازشناسی هیجانیویژگی شناختی
۲ تا ۲.۵ سالگیتمییز تصاویر خوشحال، غمگین و عصبانیتشخیص تفاوت‌های اولیه چهره
۳ تا ۴ سالگیتشخیص جلوه‌های هیجانی ساده دیگرانآگاهی از احساسات ساده اطرافیان
۶ تا ۷ سالگیادراک همزمان خشم و غم / حالت افسردگیتفکیک حالات هیجانی پیچیده
۱۰ سالگیتشخیص جلوه‌های هیجانی ترکیبیدرک عمیق و چندبعدی هیجان‌ها

شایان ذکر است طبق یافته‌های گری، اشتباه در بازشناسی تجلی‌های هیجانی در افراد با هوش بهنجار نیز دیده می‌شود. همچنین کودکان طبق آزمایش‌های روترت، موقعیت‌های با درجه ابهام بالا (مانند شانس برابر موفقیت یا شکست) را لذت‌بخش‌تر و پاداش‌دهنده‌تر می‌دانند.

واژگان کلیدی

لبخند درون‌زاد (Endogenous Smile)
لبخند بازتابی و ناشی از محرک‌های داخلی نوزاد که عمدتاً در خواب متناقض در هفته‌های اول تولد رخ می‌دهد و پس از ۶ ماهگی ناپدید می‌شود.
عضلات چین‌دهنده (Corrugator Muscles)
ماهیچه‌های پیشانی که انقباض آن‌ها مسئول کشیده شدن ابروها به سمت یکدیگر و ایجاد حالت اخم در چهره است.
لبخند اجتماعی (Social Smile)
لبخندی که از ۳ تا ۴ ماهگی به بعد در پاسخ به تعاملات اجتماعی ظاهر شده و توسط شرطی‌سازی کنشی تقویت می‌شود.

اشتباه‌های رایج

  • اشتباه است اگر گمان کنیم توانایی تقلید حرکات چهره در نوزادان از ماه ششم آغاز می‌شود؛ این توانایی در هفته دوم و سوم زندگی ظاهر می‌گردد.
  • نباید تصور کرد نوزادان تا سن پنج‌سالگی نمی‌توانند تصاویر چهره خوشحال و غمگین را تمییز دهند؛ آن‌ها در سن ۲ تا ۲.۵ سالگی قادر به این کار هستند.
  • این باور غلط است که لبخندهای اولیه نوزاد ناشی از عملکرد هماهنگ چندین عضله است؛ اولین لبخندها تنها با انقباض یک عضله منفرد رخ می‌دهند.

جمع‌بندی این مفهوم

  • نوزادان زودرس همانند نوزادان کامل قادرند تمام حالات هیجانی چهره را به شکل زیستی بروز دهند.
  • لبخند درون‌زاد بازتابی است و در خواب رخ می‌دهد، اما لبخند برون‌زاد پس از ۴ ماهگی عمدتاً توسط چهره مادر برانگیخته می‌شود.
  • تغییر خلق از منفی به مثبت با کاهش فعالیت عضلات جمع‌کننده و افزایش کارکرد عضلات گونه‌ای و حلقوی دهان همراه است.
  • کودکان در ۲ سالگی تصاویر هیجانی ساده را تفکیک می‌کنند، در ۶ سالگی افسردگی را تشخیص می‌دهند و در ۱۰ سالگی هیجان‌های ترکیبی را درک می‌کنند.
  • اشتباه در بازشناسی هیجان‌ها محدود به عقب‌ماندگی ذهنی نیست و در افراد با هوش عادی نیز مشاهده می‌شود.

نکتهٔ تکمیلی

یافته‌های فریبرگ درباره لبخند زدن نوزادان نابینا یکی از قوی‌ترین شواهد در روانشناسی تکاملی برای اثبات فطری بودن جلوه‌های هیجانی است. از آنجا که نوزاد نابینای مادرزاد هرگز چهره متبسم مادر را ندیده است، نمی‌تواند این رفتار را از طریق یادگیری مشاهده‌ای یا تقلید کسب کرده باشد. این موضوع ثابت می‌کند که الگوی حرکتی لبخند زدن، به صورت یک برنامه زیستیِ پیش‌فرض در DNA انسان ثبت شده است و تعاملات اجتماعی بعدی (مانند لمس و صدا) صرفاً آن را فعال و هدایت می‌کنند.

دلبستگی، جدایی و تظاهرات روان‌تنی

پیوندهای عاطفی اولیه و چگونگی تحول آن‌ها، پایه‌های سلامت روان‌شناختی و جسمانی فرد را در بزرگسالی بنا می‌کنند. جان بالبی (Bowlby) معتقد است رفتارهای وابستگی نوزاد (مانند گریه و لبخند) دارای منشأ زیستی بوده و بقا را تسهیل می‌کنند. بالبی ۴ نظام کنترل رفتار را معرفی می‌کند که ابتدا به صورت ناهشیار تعامل دارند، اما با رشد هوش، تحت کنترل هشیارانه قرار می‌گیرند. این سیستم‌ها شامل نظام دلبستگی (حفظ نزدیکی فیزیکی به مراقب)، نظام پیوندجویی (برقراری ارتباط با دیگران برای یادگیری مهارت‌های اجتماعی) و نظام اکتشاف (انگیزه تعامل با محیط فیزیکی) هستند.

برخلاف باور عموم، پاسخ بی‌درنگ و سریع والدین به گریه نوزاد هرگز سبب لوس شدن او نمی‌شود، بلکه منجر به این می‌شود که کودک در پایان سال اول زندگی کمتر گریه کند.

اثرات جدایی و الگوی دو مرحله‌ای هوفر

واکنش نوزاد به جدایی از مادر (اگر بیش از ۱ هفته طول بکشد) به نومیدی و گسستگی دائم می‌انجامد. بر اساس الگوی هوفر (Hofer)، این فرآیند دو مرحله دارد: وهله اعتراض که فازی حاد همراه با بی‌پناهی و ضربان قلب بالاست؛ و وهله نومیدی که فازی مزمن است. کاهش پاسخ‌دهی و حرکات نوزاد در فاز نومیدی، کارکردی سازش‌یافته دارد که به او کمک می‌کند خود را در برابر بیگانگان و خطرات محیطی حفظ کند.

تفاوت‌های شخصیتی در مدل گری

بر اساس نظریه زیستی شخصیت گری (Gray)، بعد روان‌رنجورخویی با سیستم بازدارنده رفتار (BIS) و خلق اجتنابی مرتبط است، در حالی که برون‌گرایی با سیستم فعال‌ساز رفتار (BAS) و خلق گرایشی پیوند دارد. از این رو، افراد برون‌گرا در مواجهه با رویدادهای مثبت، شادی عمیق و درون‌گرایان تنها احساس خرسندی را تجربه می‌کنند. رنج هیجانی بیشتر در روان‌رنجورها علاوه بر ظرفیت بالای تجربه هیجان‌های منفی، ناشی از افکار آشفته همراه با آن است.

آسیب‌های روان‌تنی و روان‌دردمندی

در حوزه اختلالات روان‌تنی، اشترن‌باخ (Sternbach) کل بیماری‌ها را دارای ماهیت روان‌تنی می‌داند که بر اثر انحراف پاسخ‌های بدنی ایجاد می‌شوند. تفاوت‌های فیزیولوژیکی این اختلالات بر اساس دیدگاه ماهلر (Mahler) در جدول زیر آمده است:

نوع اختلال روان‌تنیعلت روان‌شناختی / واسطه بدنیپیامد بدنی
زخم معدهتضاد بین وابستگی و اضطرابافزایش آسیب مخاط گوارشی
آسم و تنگی نفسترس از جدایی و گریه در کودکانانقباض مجاری تنفسی
اضطراب حادفعالیت دستگاه عصبی سمپاتیککاهش ترشح اسید معده
اضطراب مزمنفعالیت دستگاه عصبی پاراسمپاتیکافزایش ترشح اسید معده

در نهایت، افراد مبتلا به روان‌دردمندی (Psychopathy) به دلیل حساسیت خودمختار بالا به آدرنالین (طبق یافته شاختر و لاتن) و عدم ترس مفرط مزمن (طبق نظر مندلر)، ویژگی‌های متفاوتی نشان می‌دهند.

به عنوان مثال، افراد روان‌دردمند به علت فقدان اضطراب و ترس مداوم، در یادگیری پاسخ‌های اجتنابی و رفتارهای دفاعی که بر پایه ترس شکل می‌گیرند، ناتوان هستند.

واژگان کلیدی

نظام پیوندجویی (Affiliation System)
یکی از نظام‌های بالبی که نوزاد را ترغیب می‌کند با افرادی غیر از مراقبان اصلی ارتباط برقرار کرده و مهارت‌های اجتماعی را فرا بگیرد.
سیستم بازدارنده رفتار (BIS)
سیستم مغزی در نظریه گری که با بعد شخصیت روان‌رنجورخویی و واکنش‌های اجتنابی ناشی از ترس و اضطراب مرتبط است.
روان‌دردمندی (Psychopathy)
اختلالی شخصیت‌شناختی که مشخصه آن فقدان ترس مزمن، ناتوانی در یادگیری پاسخ‌های اجتنابی و حساسیت خودمختار زیاد به آدرنالین است.

اشتباه‌های رایج

  • اشتباه است اگر فکر کنیم وهله اعتراض در جدایی نوزاد، مرحله‌ای مزمن است؛ این وهله فازی حاد است و وهله نومیدی فاز مزمن به شمار می‌رود.
  • نباید گمان کرد بر اساس نظریه ماهلر، تضاد وابستگی و اضطراب منجر به آسم می‌شود؛ این تضاد منجر به زخم معده می‌شود و ترس از جدایی عامل آسم است.
  • این تصور غلط است که در اضطراب حاد ترشح اسید معده افزایش می‌یابد؛ در اضطراب حاد با واسطه سمپاتیک، اسید معده کاهش یافته و در اضطراب مزمن افزایش می‌یابد.

جمع‌بندی این مفهوم

  • بالبی رفتارهای وابستگی را زیستی دانسته و نظام‌های چهارگانه را برای کنترل رفتار نوزاد معرفی می‌کند.
  • پاسخ سریع به گریه نوزاد از لوس شدن او جلوگیری کرده و دفعات گریه او را در پایان سال اول کاهش می‌دهد.
  • جدایی بیش از یک هفته باعث فعال شدن فاز حاد اعتراض و سپس فاز مزمن نومیدی (با کارکرد حفاظتی در برابر خطرات) می‌شود.
  • گری روان‌رنجورخویی را با سیستم بازدارنده رفتار (BIS) و برون‌گرایی را با سیستم فعال‌ساز رفتار (BAS) مرتبط می‌داند.
  • ماهلر بیماری‌های روان‌تنی را بر اساس تضادهای روانی و فعالیت‌های مجزای سمپاتیک و پاراسمپاتیک تبیین می‌کند.

نکتهٔ تکمیلی

جالب است بدانید که تفاوت واکنش مادران به گریه نوزادان پسر و دختر در سن سه ماهگی (پاسخ فیزیکی بیشتر به پسران و پاسخ کلامی/بینایی بیشتر به دختران) بازتاب‌دهنده سوگیری‌های ناخودآگاه جنسیتی در تعاملات اولیه است. این تفاوت رفتاری ساده، آغازگر مسیرهای رشد متفاوتی در تنظیم هیجانی کودکان می‌شود و نشان می‌دهد که چگونه حتی در نوزادی، عوامل زیستی و رفتارهای والدین با یکدیگر تعامل کرده و سبک‌های دلبستگی و ابراز هیجان متفاوتی را در دختران و پسران شکل می‌دهند.

خلاصهٔ درس

آیا هیجان فقط یک تفسیر ذهنی است؟

Cognitive Psychology · Emotion

ارزیابی شناختی و ابعاد ساختاری

  • آرنولد: ارزیابی کامل، حاصل همکاری قشر مخ و سیستم لیمبیک است.
  • پلاچیک: هشت هیجان پایه (بدون اضطراب) را در الگوی مخروطی نشان داد.
  • تامکینز: هیجان، منبع اصلی تأمین انرژی رفتار با پایه ژنتیکی است.
  • پیاژه: رابطه شناخت و هیجان را توازی‌نگری غیرعلی و مکمل می‌داند.
  • السورت: ترکیب شش بعد ارزیابی شناختی، نوع هیجان را تعیین می‌کند.
توازی‌نگری (Parallelism)
مکمل بودن غیرعلی شناخت و هیجان

نکته: چرخ هیجان پلاچیک با رنگ‌های تیره در مرکز نشان‌دهنده شدت بالا و در حاشیه نشان‌دهنده شدت ضعیف است.

تعامل شناخت و فیزیولوژی

  • شاختر-زینگر: هیجان حاصل ضرب برانگیختگی فیزیولوژیک در شناخت است.
  • برانگیختگی مبهم بر اساس اولین شناخت دم‌دست برچسب‌گذاری می‌شود.
  • والینز: رویدادهای درونی بدن صرفاً منابع اطلاعات شناختی هستند.
  • لازاروس: ارزیابی شناختی (هشیار یا ناهشیار) پیش‌شرط هیجان است.
  • کیسلر: واکنش ساده هیجانی برخلاف نوع پیچیده، بدون شناخت رخ می‌دهد.
رابطه مضربی (Multiplicative)
تعامل ضربی برانگیختگی و شناخت

نکته: یک آزمایش معروف نشان داد که حتی اطلاعات فیزیولوژیکی دروغین نیز بر قضاوت عاطفی ما اثرگذارند.

پردازش موازی و یادگیری همخوان

  • لوانتال: دستگاه هیجان و شناخت همزمان و به طور موازی فعال هستند.
  • فرضیه انتظارات: انتظارات دقیق‌تر، احتمال برانگیختگی را بالا می‌برد.
  • سه سطح پردازش هیجان لوانتال: حسی-حرکتی، طرحی (ادراکی) و مفهومی.
  • یادگیری همخوان: یادآوری مطالب هماهنگ با خلق فعلی فرد آسان‌تر است.
  • پونسر-اسنایدر: حافظه هیجانی از حافظه مواد عینی انتزاعی‌تر است.
حافظه طرحی (Schematic Memory)
ثبت اولیه حالات و تجربیات هیجانی

نکته: در افسردگی، خلق منفی باعث بازیابی راحت‌تر خاطرات منفی و تشدید چرخه بیماری می‌شود.

تحول هیجان در نوزاد و کودک

  • بریج: ظرفیت تجربه هیجانی نوزاد در ابتدا کلی و تمایزنایافته است.
  • واتسون: پاسخ خشم ناشی از ممانعت حرکتی و پاسخ عشق ناشی از نوازش است.
  • ایزارد: پاسخ خشم ناشی از درد شدید در دوماهگی در سطح ارگانیسمی است.
  • لیپر: هیجان‌ها همانند انگیزه فعال، رفتار هدف‌دار را هدایت می‌کنند.
  • تودا: تعامل شناخت و هیجان بازی را شاداب و رفتار را خودتنظیم می‌کند.
بازتاب چاپلنگ زدن (Cling Reflex)
رفتار ژنتیکی نوزاد برای حفظ بقا

نکته: بازتاب چنگ‌زدن نوزاد، بقایایی تکاملی برای چسبیدن به بدن مادر در شرایط خطر است.

جلوه‌ها، دلبستگی و روان‌تنی

  • عضلات صورت: انقباض عضلات چین‌دهنده عامل اخم و حلقوی عامل لبخند است.
  • تحول لبخند: درون‌زاد (در خواب)، برون‌زاد (مادر) و اجتماعی (از ۳ ماهگی).
  • بالبی: رفتارهای وابستگی نوزاد منشأ زیستی داشته و بقا را حفظ می‌کنند.
  • هوفر: واکنش به جدایی شامل اعتراض (فاز حاد) و نومیدی (فاز مزمن) است.
  • ماهلر: ترس از جدایی عامل آسم، و تضاد وابستگی-اضطراب عامل زخم معده است.
سیستم بازدارنده رفتار (BIS)
بخش مرتبط با روان‌رنجورخویی و اجتناب

نکته: لبخند نوزادان نابینا اثبات می‌کند جلوه‌های هیجانی برنامه‌ای زیستی در DNA انسان است.

نکات کلیدی آزمون

  • اضطراب جزء هیجان‌های نخستین پلاچیک نیست و ترکیب غم و تعجب یأس است.
  • عوامل شناختی و برانگیختگی در نظریه شاختر رابطه مضربی دارند، نه جمعی.
  • ارزیابی شناختی در نظریه لازاروس می‌تواند در سطح ناهشیار رخ دهد.
  • در مدل لوانتال، ثبت اولیه هیجان بر عهده حافظه طرحی است، نه مفهومی.
  • حالات هیجانی در نوزادی در ابتدا کلی و تمایزنایافته هستند، نه اختصاصی.
  • ماهلر: تضاد وابستگی-اضطراب عامل زخم معده و ترس از جدایی عامل آسم است.

یک تست از این درس

خودت را بسنج

در ارتباط با ویژگی‌ها و پدیدآیی هیجان‌های خودآگاه و اضطراب از دیدگاه نظریه‌پردازان تحولی، کدام عبارت درست است؟

  1. اضطراب از ترکیب چهار حالت ترس، درماندگی، شرم و رغبت ایجاد می‌شود، شرم ناشی از نقص در هسته خود است در حالی که خجالت با نقص در خودِ ارائه شده مرتبط بوده و شرم‌زدگی با معیارهای اجتماعی پیوند دارد.
  2. اضطراب از ترکیب چهار حالت ترس، درماندگی، شرم و رغبت ایجاد می‌شود، شرم ناشی از نقص در خودِ ارائه شده به دیگران است در حالی که خجالت با نقص در هسته خود مرتبط بوده و شرم‌زدگی با معیارهای اجتماعی پیوند دارد.
  3. اضطراب به عنوان یک هیجان ساده صرفاً از ترکیب دو حالت ترس و درماندگی پدید می‌آید، شرم ناشی از نقص در هسته خود است در حالی که خجالت با نقص در خودِ ارائه شده مرتبط بوده و شرم‌زدگی با معیارهای اجتماعی پیوند دارد.
  4. اضطراب از ترکیب چهار حالت ترس، درماندگی، شرم و رغبت ایجاد می‌شود، شرم ناشی از نقص در هسته خود است در حالی که خجالت با نقص در خودِ ارائه شده مرتبط بوده و کرازیر هیجان شرم را صرفاً وابسته به ارزیابی درونی و بدون هرگونه ارتباطی با قضاوت دیگران می‌داند.
دیدن پاسخ و توضیح

پاسخ درست: گزینه ۱

ایزارد اضطراب را ترکیبی از چهار حالت هیجانی شامل ترس، درماندگی، شرم و رغبت می‌داند. بر اساس تمایز کافمن، شرم ناشی از نقایص هسته خود (خود واقعی) است و خجالت از نقایص در خود ارائه شده به دیگران نشأت می‌گیرد. کرازیر نیز بر این باور است که شرم به معیارهای اجتماعی و قضاوت دیگران وابسته است. بنابراین گزینه ۱ درست است. بررسی سایر گزینه‌ها: گزینه ۳: اضطراب هیجانی مرکب است و از ترکیب چهار حالت (ترس، درماندگی، شرم، رغبت) ایجاد می‌شود، نه دو حالت. گزینه ۲: جای شرم و خجالت معکوس شده است؛ شرم مربوط به هسته خود و خجالت مربوط به خود ارائه شده است. گزینه ۴: کرازیر معتقد است شرم شامل استناد به دیگران و انطباق ارزیابی خود با قضاوت‌های دیگران است، نه صرفاً ارزیابی درونی مستقل از دیگران.

درس‌های دیگر این بخش · روانشناسی فیزیولوژیک، انگیزش و هیجان