نظریه‌های تحولی هیجان

5 مفهوم در این درس

آزمونک سریع

با چند پرسش تصادفی، آمادگی‌ات را بسنج

در حال آماده‌سازی آزمونک…

تمایز هیجان و خلق و دیدگاه‌های تبیین زیستی و کارکردی

در حوزه روان‌شناسی تحولی و بالینی، درک تفاوت‌های ساختاری میان خلق و هیجان از اهمیت بالایی برخوردار است. هیجان‌ها پدیده‌های عاطفی زودگذر و شدیدی هستند که از رویدادهای مهم زندگی و ارزیابی شناختی آن‌ها ناشی می‌شوند. این حالت‌ها پایداری اندکی در زندگی روزمره دارند و در قالب بازه‌های چندثانیه‌ای یا چنددقیقه‌ای تجربه می‌شوند. کارکرد اصلی هیجان‌ها، تأثیرگذاری مستقیم بر رفتارهای بیرونی و هدایت اعمال خاصی است که فرد برای سازگاری با محیط انجام می‌دهد. در نقطه مقابل، خلق‌ها حالت‌های عاطفی ملایم‌تر اما باثبات‌تری هستند که در فرآیندهایی مبهم و بسیار ناشناخته شکل می‌گیرند. خلق‌ها نسبت به هیجان پایداری و دوام بیشتری دارند و معمولاً چند ساعت یا چند روز در زندگی روزمره فرد جریان می‌یابند. تأثیر عمده خلق نه بر رفتارهای فوری، بلکه بر سیستم شناختی و جهت‌دهی به افکار و نگرش‌های کلی فرد است.

تحلیل تبیین‌های زیستی و کارکردی هیجان

علاوه بر تفاوت‌های ساختاری، تبیین هیجان‌ها به دو دیدگاه عمده زیست‌شناختی و کارکردی تقسیم می‌شود. طبق دیدگاه زیستی، هیجان‌ها پدیده‌هایی بدنی و برخاسته از ساختار لیمبیک مغز هستند که مسیر تکاملی و ژنتیکی مشخصی را طی کرده‌اند. بر اساس این رویکرد، انسان‌ها مجهز به ۲ تا ۱۵ هیجان اصلی و متمایز هستند که به صورت ژنتیکی منتقل می‌شوند و مبنای سایر حالت‌های عاطفی قرار می‌گیرند. در کنار این نگاه زیستی، دیدگاه کارکردی به بررسی نقش سازشی هیجان‌ها در بقای ارگانیسم می‌پردازد. این دیدگاه معتقد است هر هیجان اصلی با یک موقعیت محرک ویژه تحریک شده، رفتار بیرونی خاصی را سازماندهی می‌کند و وظیفه زیستی یا اجتماعی معینی را انجام می‌دهد که به انطباق ارگانیسم با شرایط محیطی یاری می‌رساند.

هیجان از رویدادهای زودگذر چندثانیه‌ای یا چنددقیقه‌ای پدید می‌آید و اعمال خاص را هدایت می‌کند، در حالی که خلق حاصل رویدادهای مبهم چندساعته یا چندروزه است و بر شناخت اثر می‌گذارد.

برای درک بهتر دیدگاه کارکردی، می‌توان به چگونگی عملکرد هیجان غم اشاره کرد؛ هنگامی که فرد با موقعیت محرکِ «از دست دادن فردی عزیز» مواجه می‌شود، این هیجان رفتار همخوانِ «درخواست کمک» را فعال می‌کند که کارکرد نهایی آن ایجاد «اتحاد» و بازیابی حمایت اجتماعی است. همچنین، هیجان‌های تعجب و نفرت هر کدام وظایف کارکردی منحصربه‌فردی را در مواجهه با محیط ایفا می‌کنند که به بقای فرد کمک شایانی می‌رساند.

هیجانموقعیت محرکرفتار همخوانوظیفه زیستی
غم (Sadness)از دست دادن عزیزدرخواست کمکاتحاد (Affiliation)
تعجب (Surprise)موقعیت جدیدتوجه/تغییر تمرکزجهت‌گیری (Orientation)
نفرت (Disgust)شیء نامناسبدوری/طردطرد کردن (Rejection)

واژگان کلیدی

خلق (Mood)
حالت‌های عاطفی با دوام و پایدار چندساعته یا چندروزه که علل مبهم و ناشناخته دارند و عمدتاً بر شناخت و افکار فرد تأثیر می‌گذارند.
هیجان (Emotion)
واکنش‌های روانی کوتاه‌مدت چندثانیه‌ای یا چنددقیقه‌ای که ناشی از ارزیابی رویدادهای مشخص زندگی بوده و رفتارهای بیرونی و اعمال خاص را هدایت می‌کنند.
دیدگاه کارکردی (Functional View)
رویکردی که هیجان‌ها را ابزارهایی تکاملی برای بقا می‌داند که هرکدام وظیفه زیستی و کارکرد سازشی خاصی را در مواجهه با محرک‌های محیطی ایفا می‌کنند.

اشتباه‌های رایج

  • اشتباه گرفتن خلق با هیجان؛ در حالی که هیجان‌ها بر رفتار و اعمال خاص تأثیر فوری دارند، خلق‌ها عمدتاً سیستم شناختی و افکار فرد را هدایت می‌کنند.
  • تصور اینکه هیجان‌ها مانند خلق‌ها از فرآیندهای مبهم ناشی می‌شوند؛ هیجان‌ها همواره ناشی از موفقیت‌ها یا رویدادهای مهم زندگی و ارزیابی آن‌ها هستند.
  • باور به اینکه وظیفه زیستی هیجان نفرت، جهت‌گیری است؛ در حالی که جهت‌گیری وظیفه هیجان تعجب بوده و وظیفه نفرت، طرد کردن یا Rejection است.

جمع‌بندی این مفهوم

  • هیجان‌ها پاسخ‌های زودگذر چندثانیه‌ای یا چنددقیقه‌ای هستند که اعمال بیرونی و خاص را هدایت می‌کنند.
  • خلق‌ها حالت‌های عاطفی پایدارتری هستند که چند ساعت یا چند روز دوام می‌آورند و بر شناخت و افکار متمرکز هستند.
  • دیدگاه زیستی منشأ هیجان را در لیمبیک و تغییرات بدنی دانسته و تعداد هیجان‌های اصلی را بین ۲ تا ۱۵ مورد برمی‌شمرد.
  • دیدگاه کارکردی هر هیجان را پاسخی به یک محرک خاص می‌داند که وظیفه زیستی معینی مانند اتحاد برای غم یا طرد کردن برای نفرت دارد.

نکتهٔ تکمیلی

جالب است بدانید که چرا خلق‌ها این‌قدر مبهم و طولانی هستند؛ از دیدگاه تکاملی، خلق‌ها مانند یک فیلتر پس‌زمینه عمل می‌کنند تا سیستم شناختی ما را با شرایط کلی محیط هماهنگ کنند. به عنوان مثال، خلق افسرده در شرایط ابهام یا تهدید طولانی‌مدت، فرد را به کاهش فعالیت و ارزیابی مجدد موقعیت‌ها وادار می‌کند، بدون اینکه نیاز باشد به یک محرک فوری و خاص واکنش نشان دهد. این فرآیند به ذخیره انرژی و بقای ارگانیسم در درازمدت کمک می‌کند.

نظریه‌های تحولی هیجان: سروُف، بالبی و گیبلین

تحول هیجانی کودک فرآیندی پیچیده است که همواره در پیوند با ابعاد شناختی و اجتماعی او بررسی می‌شود. سه نظریه برجسته تحولی شامل رویکردهای سروُف، بالبی و گیبلین، زوایای گوناگون این مسیر تحولی را تبیین کرده‌اند. طبق نظریه تحولی - اجتماعی سروُف، هیجان‌های متمایز و خاص به طور ناگهانی در سنین اولیه مانند ۲ تا ۳ ماهگی بدون پیش‌نیازهای ذهنی پدیدار نمی‌شوند؛ بلکه ظهور آن‌ها به توانایی شناختی کافی برای آگاهی و تشخیص خود از دیگران بستگی دارد. مبنای نظریه سروُف در تبیین هیجان بر تمایز قائل شدن بین هیجان‌های مربوط به حالات درماندگی و عدم درماندگی استوار است. همچنین، او معتقد است که سازش اجتماعی در اواخر دوران کودکی وابستگی مستقیمی به کیفیت پیوندهای عاطفی اولیه با مراقبان دارد و تحولات بعدی را کانالیزه می‌کند.

نظریه دلبستگی بالبی و ابعاد عاطفی آن

از سوی دیگر، نظریه دلبستگی جان بالبی قرار دارد. این نظریه اصالتاً به عنوان یک نظریه تحول اجتماعی مطرح است که بر اساس جنبه‌های هیجانی تعامل کودک و مراقب شکل گرفته است، نه اینکه صرفاً یک نظریه برای تبیین مجزای تحول هیجانی باشد. در این دیدگاه، نوزادان بین سنین ۱ و ۲ سالگی الگوهای فعالیتی (مدل‌های فعال‌ساز درونی) خود را در مورد دنیا، خودشان و چهره‌های دلبستگی گسترش می‌دهند. کانون بحث بالینی در زمینه هیجان‌ها در نظریه دلبستگی، بر فرآیند ارزیابی عاطفی متمرکز است؛ فرآیندی که تعیین می‌کند آیا یک تجربه هیجانی پدید آید یا خیر.

نظریه دلبستگی بالبی یک نظریه تحول اجتماعی مبتنی بر تعامل کودک و مراقب است و نوزادان بین سنین ۱ و ۲ سالگی الگوهای فعالیتی خود را شکل می‌دهند.

الگوی تحولی گیبلین و مراحل عدم تعادل‌جویی

در الگوی تحولی گیبلین، سیر تحول احساسات و هویت با تغییرات فیزیولوژیک و تعاملات اجتماعی تبیین می‌شود. او احساسات نخستین را به عنوان پاسخ‌های عاطفی زیستی و پردازش‌نشده به کیفیات حسی یا تغییرات فیزیولوژیک در کودکان پیش‌کلامی تعریف می‌کند. با رشد کودک، مکانیسم‌های ایجاد عدم تعادل‌جویی تغییر می‌یابند. در مرحله ۹ تا ۱۲ ماهگی، عدم تعادل‌جویی کودک بر اثر حضور یا عدم حضور دیگران پدید می‌آید. این در حالی است که فرآیند مقایسه اجتماعی به مرحله بعدی یعنی سنین ۷ تا ۱۳ سالگی تعلق دارد. در نهایت، از سنین ۱۳ سالگی به بعد، عدم تعادل‌جویی از طریق مقایسه‌های درونی و هیجان‌ها ایجاد شده و به ثبات تصور از خود کمک می‌کند.

برای مثال، یک کودک ۹ ماهه به محض خروج مادر از اتاق دچار آشفتگی می‌شود، زیرا عدم تعادل‌جویی او ناشی از حضور یا غیاب فیزیکی دیگران است، در حالی که نوجوان ۱۳ ساله به دلیل مقایسه درونی رفتار خود با دیگران دچار عدم تعادل هیجانی می‌شود.

واژگان کلیدی

ارزیابی عاطفی (Emotional Evaluation)
فرآیندی ذهنی در نظریه دلبستگی که تجربه عاطفی را فعال کرده یا مانع از شکل‌گیری آن در تعامل با مراقب می‌شود.
الگوهای فعالیتی (Working Models)
طرح‌واره‌های ذهنی که کودک بین سنین ۱ تا ۲ سالگی درباره خود، جهان اطراف و چهره‌های دلبستگی خود توسعه می‌دهد.
عدم تعادل‌جویی (Imbalance Seeking)
فرآیند تحولی در الگوی گیبلین که در مراحل مختلف رشد از طریق حضور دیگران، مقایسه اجتماعی یا مقایسه درونی برانگیخته می‌شود.

اشتباه‌های رایج

  • باور به اینکه هیجان‌های متمایز سروُف بدون نیاز به شناختِ خود و در سنین ۲ تا ۳ ماهگی ظاهر می‌شوند؛ در حالی که این هیجان‌ها نیازمند رشد شناختی برای تشخیص خود از دیگری هستند.
  • تصور اینکه الگوهای فعالیتی بالبی از بدو تولد تا ۶ ماهگی شکل می‌گیرند؛ در صورتی که این الگوها بین ۱ تا ۲ سالگی گسترش می‌یابند.
  • ادعای اینکه عدم تعادل‌جویی در مرحله ۹ تا ۱۲ ماهگی ناشی از مقایسه اجتماعی است؛ این مقایسه مربوط به سنین ۷ تا ۱۳ سالگی بوده و در سنین ۹ تا ۱۲ ماهگی صرفاً حضور یا عدم حضور دیگران ملاک است.

جمع‌بندی این مفهوم

  • نظریه سروُف ظهور هیجان‌های متمایز را مشروط به توانایی شناختِ خود و تمایز بین حالات درماندگی و عدم درماندگی می‌داند.
  • سازش اجتماعی در اواخر دوران کودکی به شدت به پیوندهای عاطفی اولیه با مراقبان بستگی دارد.
  • در نظریه بالبی، نوزادان بین ۱ تا ۲ سالگی الگوهای فعالیتی خود را در مورد خود و چهره‌های دلبستگی گسترش می‌دهند.
  • گیبلین احساسات نخستین را پاسخ‌های زیستی پردازش‌نشده می‌داند که تا پس از ۱۳ سالگی به مقایسه‌های درونی عمیق تبدیل می‌شوند.

نکتهٔ تکمیلی

پیوند میان رشد شناختی و عاطفی در نظریه‌های تحولی نشان می‌دهد که نوزادان تا زمانی که نتوانند تصویر ثابتی از خود در ذهن بسازند، نمی‌توانند هیجان‌های پیچیده‌ای مانند خجالت یا غرور را تجربه کنند. این موضوع اهمیت بازی‌های آینه‌ای را در سنین نوپایی نشان می‌دهد؛ جایی که کودک با دیدن تصویر خود، به تدریج مرز میان خود و دیگری را درک کرده و بستر شناختی لازم برای شکل‌گیری هیجان‌های خودآگاه فراهم می‌شود.

نظریه‌های تحولی ساختاری و افتراقی: فیشر، ایزارد و کامراس

در تبیین‌های ساختاری و افتراقی تحول هیجانی، نظریات فیشر، ایزارد و کامراس جایگاه ویژه‌ای دارند. در نظریه مهارتی فیشر، مفهوم کلیدی «مهارت» به عنوان توانایی کودک در مهار تغییرات اعمال و فرآیندهای ذهنی در یک بافت خاص و برقراری تعادل با محیط پیرامون تعریف می‌شود. تحول شناختی و مهارتی در این دیدگاه به چهار مرحله متمایز تقسیم می‌شود که شامل بازتاب‌ها، اعمال حسی-حرکتی، بازنمایی و انتزاع است. در این راستا، مفهوم کلیدی مهارت نشان‌دهنده توانایی مهار تغییرات رفتاری و ذهنی کودک در یک بافت خاص و برقراری تعادل با محیط پیرامونی است. هر یک از این مراحل چهارگانه، بازه‌های سنی مشخصی دارند. توانایی‌ها و مهارت‌های مربوط به مرحله انتزاع از سن ۱۵ سالگی تا بزرگسالی ایجاد می‌شوند، در حالی که سن ۲ سالگی آغاز مرحله بازنمایی است که تا ۱۵ سالگی ادامه می‌یابد. اعمال حسی-حرکتی در فاصله ۴ ماهگی تا ۲ سالگی رخ می‌دهند و بازتاب‌ها دوره تولد تا ۴ ماهگی را در بر می‌گیرند. همچنین، فیشر در ساختار آرایش هیجانی خود معتقد است که هیجان‌های درگیر با فرهنگ در سطح پایه این ساختار قرار دارند، در حالی که سطح بالایی آرایش هیجانی به تقسیم‌بندی و مهار هیجان‌های مثبت و منفی اختصاص دارد.
مرحله تحولیبازه سنیتعریف و ویژگی اصلی
بازتاب‌هاتولد تا ۴ ماهگیپاسخ‌های خودکار عضلانی و بدنی به محرک‌ها
اعمال حسی-حرکتی۴ ماهگی تا ۲ سالگیهماهنگی حرکات بدنی با ادراک حسی
بازنمایی۲ تا ۱۵ سالگیتوانایی نمادسازی و بازنمایی‌های ذهنی
انتزاع۱۵ سالگی به بعدشکل‌گیری تفکر فرضی و مفاهیم انتزاعی

نظریه افتراقی هیجان و تبیین‌های زیستی ایزارد

از سوی دیگر، در نظریه افتراقی هیجان ایزارد و مالاتستا - مگی، مبانی زیستی و سیستم‌های عصبی نقش محوری دارند. طبق فرضیات آن‌ها، هر یک از ده هیجان اساسی انسان دارای زیرلایه‌های عصبی متمایز و اختصاصی خود هستند، هرچند که در ساختارهای کلی مغز اشتراکاتی دارند. آن‌ها معتقدند که نظام‌های هیجانی تحولی همواره مقدم بر شکل‌گیری و کارکرد مستقل سیستم‌های شناختی هستند و هیجان‌ها رفتارهای شبه‌غریزی محسوب می‌شوند. سیستم‌های زیست‌شناختی در این رویکرد به عنوان پیشران‌های اصلی رفتار در نظر گرفته می‌شوند. در مسیر رشد، هیجان‌های خودسنجی مانند غرور، گناه و شرم در مرحله نوپایی و پیش‌دبستانی ظاهر می‌شوند و در دوره نوزادی اثری از آن‌ها نیست. با ورود به دوره نوجوانی، ظرفیت تفکر انتزاعی نسبت به حالات هیجانی منفی به طور برجسته‌ای ارتقا یافته و افزایش می‌یابد.

در نظریه افتراقی، هر یک از ده هیجان اساسی زیرلایه‌های عصبی اختصاصی خود را دارند و سیستم‌های هیجانی مقدم بر سیستم‌های شناختی تحول می‌یابند.

با این حال، کامراس (Camras) با به چالش کشیدن فرض ثبات در نظریه افتراقی، رویکرد متفاوتی را پیشنهاد می‌کند. او معتقد است که تجلی‌های چهره‌ای نوزادان لزوماً بازتاب مستقیم، بدون تغییر و پایدار یک حالت هیجانی خاص تا دوران بزرگسالی نیستند. از نظر کامراس، این ابرازهای چهره‌ای ممکن است در طول فرآیند تحول و در تعامل با محیط اجتماعی دستخوش تغییر و بازسازی شوند، در حالی که نظریه افتراقی هیجان آن‌ها را تظاهر مستقیم و پایدار تلقی می‌کند.

واژگان کلیدی

مهارت (Skill)
توانایی کودک در مهار تغییرات اعمال و فرآیندهای ذهنی در یک بافت خاص و برقراری تعادل با محیط پیرامون.
نظام‌های هیجانی شبه‌غریزی (Quasi-instinctive Emotional Systems)
سیستم‌های عاطفی که طبق نظریه ایزارد مقدم بر شناخت رشد کرده و رفتارهای غریزی پایه را هدایت می‌کنند.
تجلی‌های چهره‌ای تحولی (Developmental Facial Expressions)
تظاهرات چهره‌ای که طبق نظر کامراس در طول تحول تغییر می‌کنند و لزوماً بازتاب مستقیم و ثابت یک هیجان خاص نیستند.

اشتباه‌های رایج

  • تصور اینکه مهارت‌های مربوط به مرحله انتزاع فیشر از سن ۲ سالگی آغاز می‌شوند؛ سن ۲ سالگی شروع مرحله بازنمایی است و مرحله انتزاع از ۱۵ سالگی به بعد پدید می‌آید.
  • باور به اینکه در ساختار آرایش هیجانی فیشر، هیجان‌های درگیر با فرهنگ در سطح بالایی قرار دارند؛ در حالی که این هیجان‌ها در سطح پایه و تقسیم‌بندی مثبت و منفی در سطح بالایی قرار دارند.
  • فرض اینکه ده هیجان اساسی ایزارد فاقد زیرلایه‌های عصبی اختصاصی هستند؛ برعکس، هر یک از این هیجان‌ها زیرلایه‌های عصبی متمایز خود را دارند.
  • ادعای اینکه سیستم‌های شناختی تحولی همواره مقدم بر سیستم‌های هیجانی در نظریه ایزارد هستند؛ در این رویکرد سیستم‌های هیجانی مقدم بر شناختی هستند.

جمع‌بندی این مفهوم

  • فیشر مهارت را توانایی مهار تغییرات رفتاری و ذهنی در بافتی خاص تعریف می‌کند و تحول آن را در چهار مرحله بازتاب‌ها، اعمال حسی-حرکتی، بازنمایی و انتزاع شرح می‌دهد.
  • در آرایش هیجانی فیشر، هیجان‌های مرتبط با فرهنگ در سطح پایه و هیجان‌های مثبت و منفی در سطح بالا قرار دارند.
  • ایزارد نظام هیجانی را مقدم بر شناخت و دارای ده هیجان اساسی با زیرلایه‌های عصبی متمایز و اختصاصی می‌داند.
  • هیجان‌های خودسنجی مانند شرم و گناه در دوره نوپایی و پیش‌دبستانی شکل می‌گیرند و ظرفیت انتزاع در مورد هیجان‌های منفی در نوجوانی افزایش می‌یابد.
  • کامراس بر خلاف نظریه افتراقی معتقد است تجلی‌های چهره‌ای نوزادان لزوماً بازتاب مستقیم و پایدار یک حالت هیجانی ثابت تا بزرگسالی نیستند.

نکتهٔ تکمیلی

پژوهش‌های کامراس نشان می‌دهند که چگونه نوزادان از ماهیچه‌های صورت خود برای بیان حالت‌های مبهم استفاده می‌کنند که در طول زمان و با دریافت واکنش‌های اجتماعی از سوی والدین، به هیجان‌های کاملاً متمایز تبدیل می‌شوند. این پدیده موسوم به «پویایی سیستم‌های تحولی» بیانگر این است که بیان چهره‌ای هیجان، صرفاً یک برنامه ژنتیکی ثابت نیست، بلکه در تعاملی پویا میان زیست‌شناسی کودک و پاسخ‌های محیطی شکل نهایی خود را پیدا می‌کند.

رشد شناخت و هیجان: لویس، هریس و پیاژه

تبیین نحوه تعامل رشد شناختی با فرآیندهای هیجانی، کانون توجه نظریات مایکل لویس، پاول هریس و ژان پیاژه را تشکیل می‌دهد. در الگوی تحولی لویس، فرضیه تولد نوزاد با هیجان‌های متعدد رد می‌شود؛ او معتقد است نوزادان در بدو تولد تنها با واکنش‌های هیجانی دوقطبی شامل شادی و درماندگی متولد می‌شوند و سایر هیجان‌های متمایز در ماه‌های بعدی تحول می‌یابند. این تحول به این معناست که نوزادان با هیجان‌های متمایز متعددی نظیر ترس، خشم و خجالت متولد نمی‌شوند، بلکه فقط دارای واکنش‌های اولیه شادی و درماندگی هستند. طبق این مدل، تحول اکثر هیجان‌ها، از جمله هیجان‌های خودارزیابانه آگاه، تا سن ۳ سالگی به کمال و اتمام می‌رسد و رشد عاطفی بعدی بر پایه‌گذاری‌های این دوره استوار است. این بازه سه ساله، شالوده‌سازترین مرحله تحول هیجانی در طول زندگی انسان به شمار می‌رود.

برای مثال، هیجان ترس در حدود سنین ۷ تا ۸ ماهگی پدیدار می‌شود که بروز آن مستلزم درگیری شناختی برای مقایسه محرک حاضر (مانند غریبه) با محرک غایب (مانند چهره آشنای مادر) است.

درک اجتماعی هیجان از دیدگاه هریس

در ادامه این مسیر تحولی، پاول هریس بر درک کودک از ابعاد اجتماعی و اخلاقی هیجان‌ها متمرکز می‌شود. طبق نظر هریس، ناهماهنگی بین تجلی ظاهری هیجان با حالت واقعی درونی آن (مانند تظاهر به خوشحالی در عین ناراحتی) در سنین ۴ تا ۶ سالگی رخ می‌دهد. این امر نشان می‌دهد که در سنین ۴ تا ۶ سالگی کودک یاد می‌گیرد بین حالت واقعی درونی و تظاهرات بیرونی هیجان تفاوت قائل شود و واکنش‌های خود را کنترل کند. علاوه بر این، در سنین ۶ یا ۷ سالگی، معیارهای اخلاقی نقش بسیار برجسته‌ای را در درک عمیق کودک از پدیده‌های هیجانی ایفا می‌کنند و کودک یاد می‌گیرد که عواطف را بر اساس قواعد اخلاقی و هنجارهای اجتماعی تفسیر کند و ارزیابی عاطفی خود را با این معیارها هماهنگ سازد.

رابطه شناخت و هیجان از دیدگاه پیاژه

در نهایت، ژان پیاژه رابطه میان این دو قلمرو را با یک نگاه مکمل تحلیل می‌کند. موضع پیاژه در قبال ارتباط این دو سازه، توازی‌نگری غیرعلی است. او این ادعا را که رشد شناختی علت مستقیم پدیدار شدن هیجان‌های جدید است رد کرده و معتقد است شناخت و هیجان همگام و موازی حرکت می‌کنند؛ به طوری که ساختار رفتارها از فرآیندهای شناختی و انرژی پویای آن‌ها از هیجان‌ها تأمین می‌شود. این تعامل نشان می‌دهد که هیچ رفتار شناختی بدون انگیزش هیجانی و هیچ رفتار هیجانی بدون ساختار شناختی شکل نمی‌گیرد و هر دو بازتابی از انطباق کودک با جهان خارج هستند.

پیاژه معتقد به توازی‌نگری غیرعلی است؛ رشد شناختی علت مستقیم هیجان نیست، بلکه ساختار از شناخت و انرژی از هیجان تأمین می‌شود.

واژگان کلیدی

واکنش‌های هیجانی دوقطبی (Bipolar Emotional Reactions)
حالات اولیه عاطفی نوزاد در بدو تولد شامل شادی و درماندگی که طبق الگوی لویس، پیش‌نیاز ظهور هیجان‌های متمایز بعدی هستند.
توازی‌نگری غیرعلی (Non-causal Parallelism)
دیدگاه پیاژه که بر اساس آن رشد شناختی علت مستقیم هیجان نیست، بلکه شناخت و هیجان به عنوان ساختار و انرژی مکمل یکدیگرند.
ناهماهنگی تجلی و حالت درونی (Expression-State Mismatch)
توانایی کودک در ابراز هیجانی متفاوت از احساس درونی واقعی خود که طبق گفته هریس در سنین ۴ تا ۶ سالگی رشد می‌کند.

اشتباه‌های رایج

  • باور به اینکه نوزادان از بدو تولد با هیجان‌های متمایز متعددی نظیر ترس، خشم و خجالت متولد می‌شوند؛ در حالی که طبق نظر لویس نوزاد تنها با واکنش‌های دوقطبی شادی و درماندگی متولد می‌شود.
  • تصور اینکه پدیدآیی ترس در سنین پایین نیازی به درگیری شناختی ندارد؛ در حالی که پدیدآیی ترس در ۷ تا ۸ ماهگی مستلزم مقایسه محرک حاضر با محرک غایب است.
  • اعتقاد به اینکه ناهماهنگی بین تجلی ظاهری هیجان با حالت واقعی درونی آن از بدو تولد تا ۲ سالگی رخ می‌دهد؛ هریس این بازه را سنین ۴ تا ۶ سالگی می‌داند.
  • پذیرش این فرض که رشد شناختی علت پدیدار شدن مستقیم جریان‌های هیجانی جدید است؛ پیاژه قائل به توازی‌نگری غیرعلی است، نه رابطه علی مستقیم.

جمع‌بندی این مفهوم

  • لویس مطرح می‌کند که نوزاد با واکنش‌های دوقطبی شادی و درماندگی متولد می‌شود و رشد هیجان‌های دیگر تا سن ۳ سالگی تکمیل می‌گردد.
  • پدیدآیی ترس در ۷ تا ۸ ماهگی نیازمند فرآیند شناختی مقایسه محرک حاضر با محرک غایب است.
  • هریس بازه سنی ۴ تا ۶ سالگی را زمان شکل‌گیری ناهماهنگی بین تجلی ظاهری هیجان و حالت درونی واقعی آن توصیف می‌کند.
  • در سنین ۶ یا ۷ سالگی، معیارهای اخلاقی به عنوان مؤلفه‌ای کلیدی وارد ساختار درک کودک از هیجان‌ها می‌شوند.
  • پیاژه ارتباط میان شناخت و هیجان را توازی‌نگری غیرعلی می‌داند که در آن ساخت از شناخت و انرژی از هیجان به دست می‌آید.

نکتهٔ تکمیلی

پدیده پنهان کردن احساسات واقعی در سنین ۴ تا ۶ سالگی (که هریس به آن اشاره می‌کند) در روان‌شناسی تحت عنوان «قواعد ابراز هیجان» (Display Rules) مطالعه می‌شود. کودکان در این سنین متوجه می‌شوند که ابراز صریح برخی هیجان‌ها ممکن است باعث رنجش دیگران شود؛ مثلاً یاد می‌گیرند هنگام دریافت هدیه‌ای که دوست ندارند، لبخند بزنند. این مهارت ظریف، نشان‌دهنده پیوند عمیق میان رشد شناختی، درک اجتماعی و تنظیم روابط بین‌فردی در دوران کودکی است.

تنظیم هیجان و نارسایی آن در بهزیستی روان‌شناختی (نظریه گروس)

فرآیند تنظیم هیجان (Emotion Regulation) نقش بنیادینی در حفظ بهزیستی روان‌شناختی و پیشگیری از آسیب‌های روانی دارد. طبق نظریه جامع جیمز گروس، تنظیم هیجان تنها به مهار یا کاهش احساسات منفی محدود نمی‌شود، بلکه شامل افزایش، کاهش یا حفظ هیجان‌های مثبت و منفی است. این فرآیندها می‌توانند به صورت خودکار و ناهشیار یا مهارشده و ارادی اعمال شوند. هنگامی که فرد در به کارگیری این روش‌ها شکست می‌خورد، نارسایی و عدم تنظیم هیجانی رخ می‌دهد که هسته اصلی اختلالات روانی است. این بدین معناست که نارسایی عاطفی پدیده‌ای فراگیر در آسیب‌شناسی روانی است که پایداری روانی فرد را به خطر می‌اندازد.

طبق مدل گروس، نارسایی و عدم تنظیم هیجان در نیمی از اختلال‌های محور ۱ (I) و تمامی اختلال‌های محور ۲ (II) نقش اساسی و کلیدی ایفا می‌کند.

راهبردهای تنظیم هیجان و متمایزسازی آن‌ها

در مدل فرآیندی گروس، راهبردهای مختلفی در مراحل گوناگون تولید هیجان به کار گرفته می‌شوند. یکی از این راهبردها، «تعدیل یا تغییر پاسخ» است که آخرین مرحله از زنجیره فرآیندهای تنظیم هیجان را تشکیل می‌دهد. اقداماتی نظیر بازداری احساس‌های روزانه، مصرف دارو، ورزش و درمان‌های روان‌شناختی نمونه‌های بارزی از این راهبرد هستند. درک تفاوت میان این اقدامات با راهبرد «ارزیابی شناختی» ضروری است؛ زیرا ارزیابی شناختی بر تغییر شناختی پیش از فعال شدن پاسخ هیجانی تمرکز دارد، در حالی که تعدیل پاسخ مستقیماً به دنبال تغییر یا مهار واکنش‌های فیزیولوژیکی و ابرازیِ فعال‌شده است و به مهار خروجی هیجان می‌پردازد.

راهبرد تنظیمزمان اعمال راهبردنمونه‌های بارز اقدام
تعدیل پاسخپس از فعال شدن پاسخ هیجانیورزش، دارو، بازداری عواطف
ارزیابی شناختیپیش از شکل‌گیری پاسخ هیجانیتغییر تعبیر شناختی موقعیت

فرآیند تنظیم هیجان در طول چرخه زندگی ثابت نیست و با سن تغییر می‌کند. بر خلاف فرضیاتی که پیری را با ناتوانی در مهار عواطف همبسته می‌دانند، فرآیند مسن شدن در تعامل با حمایت‌های اجتماعی به تنظیم هیجانی بهینه کمک می‌کند. شواهد نشان می‌دهند که افراد مسن در مهار و تنظیم بهینه هیجانات خود نسبت به جوانان بسیار موفق‌تر عمل می‌کنند، که این امر ناشی از انباشت تجارب زندگی و اثربخشی بیشتر راهبردها در سالمندی است. این افراد با بهره‌گیری از سیستم‌های حمایت اجتماعی در مهار و تنظیم بهینه هیجانات خود در زندگی روزمره نسبت به جوانان کارآمدتر عمل می‌کنند، که این امر فرضیه افت توانمندی‌های عاطفی در پیری را رد می‌کند.

واژگان کلیدی

تعدیل یا تغییر پاسخ (Response Modulation)
آخرین مرحله تنظیم هیجان در مدل گروس که شامل تغییر واکنش‌های بدنی یا ابرازیِ هیجان فعال‌شده از طریق ورزش، دارو یا بازداری است.
عدم تنظیم هیجان (Emotion Dysregulation)
نارسایی در مدیریت، ابراز یا تعدیل بهینه هیجان‌های مثبت و منفی که زمینه‌ساز بسیاری از اختلال‌های روانی است.
تنظیم خودکار هیجان (Automatic Emotion Regulation)
فرآیندهای بدون مهار ارادی و ناهشیار که بدون تلاش آگاهانه فرد، به تعدیل عواطف و حفظ تعادل هیجانی کمک می‌کنند.

اشتباه‌های رایج

  • محدود دانستن تنظیم هیجان به کاهش یا مهار هیجان‌های منفی؛ در حالی که تنظیم هیجان شامل افزایش، کاهش یا حفظ هر دو نوع هیجان مثبت و منفی است.
  • باور به اینکه بازداری احساس‌های روزانه، ورزش یا مصرف دارو از راهبردهای ارزیابی شناختی هستند؛ این موارد جزء راهبردهای تعدیل یا تغییر پاسخ محسوب می‌شوند.
  • تصور اینکه نارسایی تنظیم هیجان در تمامی اختلال‌های محور ۱ (I) و نیمی از اختلال‌های محور ۲ (II) نقش دارد؛ در حالی که طبق مدل گروس این نسبت برعکس است.
  • فرض اینکه افراد با افزایش سن و مسن‌تر شدن، در تنظیم هیجان‌های خود نسبت به جوانان ناموفق‌تر عمل می‌کنند؛ در حقیقت افراد مسن با کمک حمایت‌های اجتماعی موفق‌تر از جوانان هستند.

جمع‌بندی این مفهوم

  • تنظیم هیجان شامل تلاش‌های ارادی یا خودکار برای افزایش، کاهش یا حفظ هیجان‌های مثبت و منفی است.
  • عدم تنظیم هیجان نقش کلیدی در آسیب‌شناسی روانی دارد و در نیمی از اختلال‌های محور ۱ (I) و تمامی اختلال‌های محور ۲ (II) دیده می‌شود.
  • راهبردهای تعدیل پاسخ شامل مداخله‌های فیزیکی و رفتاری مانند دارو، ورزش و بازداری احساسات روزانه است.
  • تعدیل پاسخ بر خلاف ارزیابی شناختی عمل می‌کند که پیش از شکل‌گیری کامل پاسخ هیجانی فعال می‌شود.
  • مسن‌تر شدن با برخورداری از حمایت‌های اجتماعی، توانایی افراد را در تنظیم هیجانی به سطحی موفق‌تر از جوانان ارتقا می‌دهد.

نکتهٔ تکمیلی

یکی از یافته‌های جالب در زمینه تنظیم هیجان در سنین بالا، «اثر مثبت‌نگری» (Positivity Effect) نام دارد. پژوهش‌ها نشان می‌دهند مغز افراد مسن در مواجهه با محرک‌های منفی فعالیت کمتری در ناحیه آمیگدال نشان می‌دهد، در حالی که تمرکز آن‌ها بر خاطرات و اطلاعات مثبت بیشتر می‌شود. این تغییر شناختی و عاطفی همراه با حمایت‌های اجتماعی به سالمندان کمک می‌کند تا از تجربه هیجان‌های منفی شدید اجتناب کرده و رضایت از زندگی بالاتری را نسبت به دوران جوانی تجربه کنند.

خلاصهٔ درس

هیجان‌ها چگونه رشد می‌کنند؟

Psychology · Emotion Theories

تمایز هیجان، خلق و کارکرد آن‌ها

  • هیجان پدیده‌ای زودگذر است که رفتار و اعمال خاص را هدایت می‌کند.
  • خلق حالتی پایدار و مبهم است که بر سیستم شناختی اثر می‌گذارد.
  • دیدگاه زیستی منشأ هیجان را لیمبیک و تعداد آن را ۲ تا ۱۵ مورد می‌داند.
  • دیدگاه کارکردی هیجان را ابزاری تکاملی برای سازگاری و بقا می‌داند.
  • محرک از دست دادن عزیز ← رفتار درخواست کمک با هدف اتحاد اجتماعی
هیجان (Emotion)
واکنش کوتاه‌مدت ناشی از ارزیابی رویدادها

نکته: خلق افسرده با کاهش فعالیت در شرایط تهدید، به ذخیره انرژی و بقا کمک می‌کند.

نظریه سروف، بالبی و گیبلین

  • سروُف ظهور هیجان‌های متمایز را مشروط به شناختِ خود می‌داند.
  • دلبستگی بالبی یک نظریه تحول اجتماعی مبتنی بر رابطه کودک و مراقب است.
  • نوزاد در سنین ۱ تا ۲ سالگی الگوهای فعالیتی ذهنی خود را گسترش می‌دهد.
  • گیبلین احساسات نخستین را پاسخ‌های زیستی پردازش‌نشده می‌داند.
  • در سنین ۹ تا ۱۲ ماهگی حضور یا غیاب دیگران عامل عدم تعادل‌جویی است.
الگوهای فعالیتی (Working Models)
طرح‌واره‌های ذهنی کودک از خود و دیگران

نکته: بازی آینه‌ای نوپا با ایجاد تصویر خود، بستر بروز هیجان خودآگاه را می‌سازد.

دیدگاه‌های ساختاری و افتراقی

  • فیشر مهارت را توانایی مهار تغییرات ذهنی و رفتاری در بافت خاص می‌داند.
  • مراحل تحولی فیشر: بازتاب‌ها، اعمال حسی-حرکتی، بازنمایی و انتزاع است.
  • ایزارد نظام‌های هیجانی را مقدم بر شکل‌گیری شناخت و تفکر می‌داند.
  • هر یک از ده هیجان اساسی ایزارد زیرلایه‌های عصبی متمایز و اختصاصی دارد.
  • کامراس: تجلی چهره نوزاد بر خلاف نظر ایزارد در طول رشد تغییر می‌کند.
مهارت (Skill)
توانایی مهار تغییرات اعمال و ذهن در بافتی خاص

نکته: ابراز چهره‌ای هیجان در تعامل پویا میان زیست کودک و پاسخ محیطی شکل می‌گیرد.

رابطه رشد شناختی و هیجان

  • لویس: نوزاد با واکنش‌های دوقطبی شادی و درماندگی متولد می‌شود.
  • ترس در ۷ تا ۸ ماهگی نیازمند مقایسه شناختی محرک حاضر با محرک غایب است.
  • ناهماهنگی بین تجلی عواطف با احساس واقعی در ۴ تا ۶ سالگی ایجاد می‌شود.
  • در سنین ۶ یا ۷ سالگی معیارهای اخلاقی وارد درک کودک از هیجان می‌شود.
  • پیاژه به توازی‌نگری غیرعلی معتقد است؛ ساخت از شناخت و انرژی از هیجان است.
توازی‌نگری غیرعلی (Non-causal Parallelism)
حرکت همگام شناخت و هیجان

نکته: کودک ۴ تا ۶ ساله برای پیشگیری از رنجش دیگران، «قواعد ابراز هیجان» را به کار می‌برد.

تنظیم هیجان و مدل فرآیندی گروس

  • تنظیم هیجان شامل کاهش، افزایش یا حفظ عواطف مثبت و منفی است.
  • نارسایی تنظیم هیجان در نیمی از اختلالات محور ۱ و تمام محور ۲ نقش دارد.
  • راهبرد تعدیل پاسخ پس از فعال شدن پاسخ هیجانی اعمال می‌شود.
  • مواردی مانند ورزش، دارو و بازداری عواطف زیرمجموعه تعدیل پاسخ است.
  • افراد مسن به کمک حمایت اجتماعی عواطف خود را بهتر از جوانان تنظیم می‌کنند.
تعدیل پاسخ (Response Modulation)
تغییر واکنش‌ها پس از فعال شدن هیجان

نکته: «اثر مثبت‌نگری» به سالمندان کمک می‌کند بر خاطرات و اطلاعات مثبت تمرکز کنند.

نکات کلیدی آزمون

  • هیجان بر رفتار فوری و خلق بر سیستم شناختی اثر می‌گذارد، نه برعکس.
  • الگوهای فعالیتی بالبی در ۱ تا ۲ سالگی شکل می‌گیرند، نه از بدو تولد.
  • هیجان‌های درگیر با فرهنگ در سطح پایه آرایش فیشر قرار دارند، نه سطح بالا.
  • سیستم‌های هیجانی ایزارد مقدم بر شناخت تحول می‌یابند، نه پس از آن.
  • نوزاد لویس با واکنش‌های دوقطبی متولد می‌شود، نه با هیجان‌های متمایز.
  • نارسایی تنظیم هیجان در نیمی از اختلالات محور ۱ و تمام محور ۲ است.

یک تست از این درس

خودت را بسنج

با توجه به الگوهای تحولی مایکل لویس و آلن سروُف در زمینه پدیدآیی هیجان‌ها در دوران کودکی، کدام عبارت درست است؟

  1. لویس معتقد است ترس در حدود هفت تا هشت ماهگی با تکیه بر مقایسه شناختی محرک حاضر و غایب شکل می‌گیرد؛ سروُف مبنای تبیین هیجان‌ها را تمایز میان حالات درماندگی و عدم درماندگی دانسته و سازش اجتماعی اواخر کودکی را وابسته به پیوندهای عاطفی اولیه با مراقبان می‌داند.
  2. لویس فرآیند تحول و شکل‌گیری اکثر هیجان‌ها از جمله هیجان‌های خودارزیابانه را تا سن سه سالگی کامل می‌داند؛ سروُف ظهور هیجان‌های متمایز را از سن دو تا سه ماهگی آغاز کرده و سازش اجتماعی اواخر کودکی را به‌شدت وابسته به پیوندهای عاطفی اولیه با مراقبان در نظر می‌گیرد.
  3. لویس نوزادان را در بدو تولد دارای آمادگی برای بروز هیجان‌های متمایزی نظیر ترس و خشم می‌داند؛ سروُف تبیین هیجان‌ها را بر پایه حالات درماندگی و عدم درماندگی بنا کرده و کیفیت پیوند عاطفی با مراقب را پیش‌بین نیرومندی برای سازش اجتماعی دوره تحولی بعدی معرفی می‌کند.
  4. لویس پدیدآیی ترس در هفت تا هشت ماهگی را نیازمند درگیری شناختی برای مقایسه محرک‌ها می‌داند؛ سروُف ظهور هیجان‌های متمایز را مستلزم شناخت خود دانسته ولی سازش اجتماعی در اواخر دوران کودکی را پدیده‌ای مستقل از کیفیت پیوندهای عاطفی اولیه با مراقبان تلقی می‌کند.
دیدن پاسخ و توضیح

پاسخ درست: گزینه ۱

گزینه اول درست است. طبق نظریه مایکل لویس، پدیدآیی ترس در ۷ تا ۸ ماهگی نیازمند درگیری شناختی بیشتر جهت مقایسه محرک حاضر و غایب است. همچنین، در نظریه تحولی - اجتماعی آلن سروُف، مبنای تبیین هیجان‌ها تمایز بین حالات درماندگی و عدم درماندگی است و سازش اجتماعی در اواخر دوران کودکی به شدت به پیوندهای عاطفی اولیه با مراقبان بستگی دارد. بررسی سایر گزینه‌ها: گزینه دوم: طبق نظریه سروُف، هیجان‌های متمایز در سن ۲ تا ۳ ماهگی ظاهر نمی‌شوند، بلکه پدیدآیی آن‌ها به توانایی شناختی کافی برای آگاهی و تشخیص خود از دیگران نیاز دارد. گزینه سوم: لویس معتقد است نوزاد در بدو تولد تنها با واکنش‌های هیجانی دوقطبی شادی و درماندگی متولد می‌شود، نه با هیجان‌های متمایزی مانند ترس و خشم. گزینه چهارم: سروُف معتقد است سازش اجتماعی در اواخر دوران کودکی به شدت به پیوندهای عاطفی اولیه با مراقبان وابسته است، نه اینکه مستقل از آن باشد.

درس‌های دیگر این بخش · روانشناسی فیزیولوژیک، انگیزش و هیجان